دیو و لولو داستان کوتاه

سیگاری که له شد و مرد ،احساسی بود که دوستم داشت

در آخرین برنامه ی سیرک باز هم نوبت دلقک ها بود. در نوبت قبل حسابی با رقص و پانتومیم و بازی با حیوانات خندانده بودند و خندیده بودند و حالا دوباره همان دلقک ها  به عنوان یک زن و شوهر به نام های  "رام و دام"  وارد صحنه می شدند. یکی از آنها نقش رام که یک زن بود را داشت و باید روی شلوار براق و گشاد و رنگارنگش دامن پرچینی را می پوشید و روی ته ریشش پودر سفیدی می مالاند و طبق معمول لبهای گشاد و خندانی را روی لبهای ریزش نقاشی می کرد و در کنار دام حس زنانه می گرفت و صدای مردانه اش را خروسکی و به اصطلاح ظریف و زنانه می کرد و حرف می زد . دام شلوار کوتاه و گشاد سبز با جیب های بزرگ و پف کرده تنش بود که با دو بنده ی قرمزش روی تنش سفت کرده بود و کلاه گیس فرفری و حجیمش را سرش گذاشته بود و با دماغ قرمز و چاق پلاستیکی اش همان طور که انگشتهای شستش را بر دو بنده اش قلاب کرده بود با کفش های لنگه به لنگه اش تند و تند وارد صحنه شد و رام هم با کلاهی بلند که شبیه  کلاه خواب بود  سرش را پایین انداخته بود و گوشه ی دامنش راگرفته بود و با قدم های تندی که به صورت و حالت آرامی که به خودش گرفته بود نمی آمد همین طور که پشت سر دام قدم می گذاشت به همراه او به میان صحنه رسید

دام با هیجان رویش را به سمت رام کرد: اُه رام!

رام دستپاچه با ذوق به سمتش پرید: دام!

دام سرش را پایین انداخت و صورت شادش را در هم کرد و گفت: رئیس بهم زنگ زد 

ودر حالی که لبهایش را تا بنا گوشش وا کرد با همان دهان باز و گشاد مانده با ابروهای بالا زده و جدی شبیه آدمی با سیاست که به زور و حفظ ظاهر خوشرو است مشت دستش را بین چانه و گوشش گذاشت و مثل اینکه دارد با تلفن حرف می زند گفت:  اُه دام تو از بهترین و بی توقع ترین کارمندهای من بودی!

جایش را تغییر داد و در آن سمت رام ایستاد و مشت دست دیگرش را بین چانه و گوشش گذاشت و دهانش را به حالت عادی برگرداند و ابروهایش را از ناراحتی در هم برد و گفت: بودم؟

به جای قبلی برگشت و با حالت قبلی گفت: بله بودی!و از این لحظه دیگه نیستی دام! تو دیگه اخراجی کارمند نمونه ی گذشته ها!

***


- همسرم می تونه توی رام کردن ببر ها تبحر خاصی که داره و نشون بده بهتون قربان! فقط یک فرصت دیگه می خواد !

- ببرها؟

- بله ببرها! پدربزرگش هم همین کاره بود!

- اما اون  به عنوان یک بندباز می تونه جایی دیگه به همین کاری که اینجا داشت ادامه بده 

- اما قربان!

- اون بند باز خوبی بود ولی من دیگه قسمت بند بازی واز کل برنامه های سیرک حذف کردم!

- قربان اون می تونه...

ناگهان صدای  فریاد رام کننده ها و فیل ها و غرش شیرها و ببرها و جیغ پرنده ها در میان دود و شعله های  آتشی که همه طرف پخش شده بود، هر دو آنها را  برای کمک به بقیه شتاب زده برگرداند 

***

رام مضطرب دور خودش می چرخید دامنش را جمع می کرد و رها می کرد و دستپاچه به این سمت و آن سمت می رفت و مردم می خندیدند

رام: حالا چی می شه؟ ها؟ چی می شه؟ نمی شه دوباره استخدام شی دام؟ نمی شه؟ ها؟

دام: شاید بشه شاید نشه. اُه عزیزم اونجا همه با من بدن!

رام: همه؟

دام همین طور که به خودش اشاره می کرد گفت:همه! اُه حتی خودم با خودم! توقع نداشتم! به خودم امیدوار بودم که کاری برام می کنه مطمئن بودم به هر کی زنگ بزنم و بگم پیش رئیس وساطت کنه بدون اینکه درست حرفام و بشنوه زود گوشی و روم قطع می کنه برای همین خیلی سریع و بی اختیار گوشی و برداشتم و چون هیچ کس و نداشتم به خودم زنگ زدم که کمکم کنه!

رام: خب چی شد؟

دام: هیچی معلوم بود از 

 قصد تلفنش و روی اشغال گذاشته چون حدس می زد باهاش چی کار داشتم می دونی نمی خواس موقعیتش و پیش رئیس خراب کنه

رام: عزیزم ای کاش من کارمند اونجا بودم اون وقت...

دام: اُه این هم فکر خوبیه ولی باید من دوباره کارمند اونجا شم و تو هم بیای کارمندشون شی بعد من اخراج شم و تو...اُه چه قدر سخت! ولی ما می تونیم! این تنها راه حله!

رام: چی تنها راه حله؟

دام تند و نامفهوم همین طور دور رام می گشت و مثل یک معلم با دست هایش سعی در فهماندن حرف هایش داشت گفت: اُه ببین عشق من! اول من باید برم و دوباره اونجا درخواست کار بدم بعد بایدبرم مصاحبه بدم بعد باید پذیرفته بشم بعد تو باید بری درخواست بدی بعد هم مصاحبه بدی بعد هم پذیرفته شی بعد رئیس بیاد و من و اخراج کنه بعد تو اونجا که هستی من به تو زنگ می زنم و تو وساطتم و می کنی و همه چی حل می شه.

و با لبخندی گشاد  ذوق کرده بود و دستانش را به هم می مالاند و در روی صحنه راه می رفت. رام  با دهانی وا مات و مبهوت دام که دور او می گشت بود.

دام ایستاد و گیج از چهره ی درمانده و دهان وامانده ی او گفت: اُه عشقم چیزی از حرفام فهمیدی؟

***

حیوانات در قفس مانده خودشان را به قفس های آهنی و گداخته در آتش می کوباندن تا درهای قفل را وا کنند بوی گوشت و موی حیوانات زنده ی در حال سوختن در میان دود سیاه از راهرویی که از فاصله ی 30 متری ِ نگهداری حیوانات و تدارکات تا صحنه ی اجرا را می پوشاند می گذشت و همین طور تا رسیدن به  دلقک ها که در حین اجرا بودند و تماشاچی ها، از غلظتش کمتر و کمتر می شد. و در آنجا همه چیز بی تاثیری از بوی دود و آتش، ادامه داشت.

***

خنده ی تماشاچی ها بلند شد.

رام: امم ام ... نمی دونم فک کنم هم آره هم نه یعنی فهمیدن و که فهمیدم! ولی چیزی سر در نیاوردم!

دام: اُه عزیزم تو همیشه از هیچی سر در نمی آری! تو اصلا سر در آوردن و بلد نیستی!

رام: تو  بلدی؟ 

دام: اُه چی می گی عزیزم! همه ی آدم ها بلدن سر در بیارن!

رام: اگه راس می گی در بیار!

دام با کلافگی دو دستش را دور گردن خودش گرفت و زور زد تا سرش را بکند رام با تعجب به او نگاه می کرد.

دام: اَه خیلی محکمه!

به سمت رام رفت ودستش را دور سر او برد و در بین تقلا و فریاد خفه ی رام زور زد تا سرش را در بیاورد.

دام: اُاُاُاُاُه این که سفت تره!

رام که از دستش رها شد به گوشه ای دوید : دیوونه!

دام یک دستش را زیر دوبنده اش به پایین و بالا سر می داد و با دست دیگرش با چند تار موهای کلاه گیسش ور می رفت و با قدم های زیگ زاگی همان طور که غرق در فکر بود گفت: اُه می دونی  فک کنم مشکل ما همینه! فرق ما با همه غیر دماغای چاق و قرمزمون اینه که سر در نمیاریم!

انگشتش را از بین موهایش در آورد و با صورتی در هم و غمگین گوشه ای نشست و سرش را  روی زانوهایش گذاشت.

و رام در حالی که ابروهای غمگین و لبهای آویزان و بغض آلودش را نمایش می داد به سمت دام رفت و کنارش نشست  و دست هایش را گرفت و گفت: غصه نخور دام! خب ما خیلی کارهای دیگه ای بلدیم اگه این و بلد نیستیم!

***

خرس بزرگی  که روی دست و پاها و کتفش آتش شعله گرفته بود از میان شعله ی عظیم  خودش را با نعره و غرش های پی در پی بیرون کشید. کسی توی حیاط و محوطه ی خارج از آن دیده نمی شد و آتش بی تفاوت به جیغ و فریاد ها و همهمه ی داخل به سوزاندن ادامه می داد.

***

دام: چه فایده ای داره کاری که همه بلدن همه آدما بلدن ما بلد نیستیم.

رام: ولی خیلی کارا بلدن که ما هم بلدیم. ببین مثلا ما نمی تونیم سر در آریم ولی ولی می تونیم می تونیم مثلا مثلا می تونیم ما می تونیم لباس در آریم! هوم؟

در حالی که انگار به کشف جدیدی رسیده باشد با ذوق و عجله دکمه های پیراهنش را وا می کرد که دام دستش را گرفت.

دام: اُه این چه کاریه رام! آبرومون و می بری جلو مردم!

رام: چرا؟

دام: اُه رام تو از هچی سر در نمی آری!   

رام: اوهوم! ما با هم...

***

از جاده ی دوری که در انجا بود صدای بوق و همهمه ی ماشین آتش نشانی که در ترافیکی میان ماشین ها منتظر محلت حرکت بود به گوش می رسید.

مردمی که در اطراف شاهد آتش سوزی بودند برای کمک به آن سو دویدند کسی  روی تن خرس سطل های پر از آب را پرت می کرد و از ترس سریع فرار می کرد و دوباره به سمت خرس نیمه جان که از پا افتاده بود بر می گشت و روی تنش آب می ریخت

***

دام بلند شد و انگار فکر تازه ای به سرش زده باشد  با دستهای باز و قدم های بلند خودش را به رام نزدیک تر کرد: اُه رام من فهمیدم که ما سر در نمی آریم اما داریم سر در میاریم که سر درنمیاریم رام من یه فیلسوفم ..

با ذوق دور خودش گشت و ادامه داد: این حرف ها فقط از فیلسوف ها در میاد حرفهایی که کسی ازش سر در نمیاره رام! 

رام با خنده و دست او را تشویق کرد و داد زد : دوددورو دودودوو دام فیلسوفه 

دام سر جایش ایستاد و با احترام برای تشکر روبروش خم شد و بلند شد. 

دام: اُه ببین رام تودرباره چه موضوعی فک می کنی بیشتر از همه چی سر در نمیاری؟

رام: امم ام اینکه روزا پشه ها کجا می رن؟

دام: اُه نه رام این خیلی تکراری شده برای تحقیقاتم یه سوژه ی جدید می خوام!

رام: آها! پس امم ام ... ببین مثلا من هیچ وقت نفهمیدم چرا باغ مادربزرگ وقتی بچه بودم اونقدر بزرگ بود ولی وقتی بزرگ شدم خیلی کوچیک بود!

دام: اینم جوابش و نمی دونم ولی می دونم که خیلی ساده س من یه فیلسوفم رام یه مساله ی سخت تر!

رام: خب در مورد خود مادر بزرگ!

دام: در مورد خودش؟

رام: اوهوم اینکه اون چرا مرده؟

رام با گوشه ی دامنش اشک هایش را پاک می کند

دام: اُه رام مرگ حقه!

رام: اوهوم می دونم ولی برا ما که نیس!

دام: برا ما نیس؟ اُه نه رام! مرگ برا همه س!

رام: دام تو همیشه می گی ما هیچ وقت به حقمون نمی رسیم

دام: ولی مرگ اصل زندگیه!

رام: اوهوم می دونم یه چیز مهم توی زندگی مرگه!

دام: نه رام! تنها چیز مهم زنگی خوده زندگیه! 

رام: زندگی یه مرگ تدریجیه!

دام و رام به چشم های هم زل زدند چند دقیقه ای بود که تماشاچی ها لبخند هایشان از صورتشان رفته بود صدای خنده ای نبود باید موضوع بهتری برای ادامه پیدا می کردند موضوعی که قابلیت خنداندنش بیشتر از مرگ باشد.


***

آتش از نرده هایی که کل حیاط محوطه ی سیرک را احاطه کرده بود عبور کرد و روی هر کدام خودش را تکه تکه جا گذاشت و به بنر بزرگ تبلیغاتی برنامه های سیرک رسید که روی سر در ورودی محوطه  زده شده بود آتش تصویر ببرها را جزغاله کرد و تا عکس ریز یک بند باز در حاشیه ی بنر ادامه داد نیمه ی سوخته ی بنر پاره شد و به زمین افتاد و در باقی مانده ی آویزان بنر شعله ی کوچکی به سمت تصویر خندان دام و رام پیش می رفت 





شنبه پانزدهم تیر 1392 | 20:37 | رومینا عابدی | |

من دوست داشتم یک خواننده شوم! ولی می دانم که صدایم فقط برای عروسک گردانی خوب است!ولی خوب می رقصم و چند تا تل سر نقره ای قشنگ دارم که به هر پیراهنی می ایند اگر خواننده شدم می گذارم سرم ! می دانی دلم می خواهد سازنده ی بهترین رباط قرن هم شوم! رباط چی نمی دانم! یک رباط دیگر!
او دوست داشت یک پلیس شود و توی خیابان ها سوت بزند. کلاه سرش بگذارد و با عبور ماشین پلیس های دیگر نوک انگشتان دستش را روی شقیقه اش بگذارد محض احترام.
او به نظر من پلیس خوب و آزادی است یک کلاه قرمز لبه دار آفتابی که برا ی سرش کوچک است و یک زیر پوش زرد که آن هم برا ی شکم برآمده و بازوهای حجیمش کوچک است, تنش است و یک شلوار خاکی و دمپایی و یک سوت قرمز که با یک بند دور گردنش آویزان است. هر روز از صبح تا شب می ایستد وسط همین خیابان و سوت می زند برای ماشین هایی که نباید بروند یا باید بروند , آدم هایی که باید بروند یا نباید بروند. او پلیس خوبی است. وقت کار فقط اخم دارد اما وقتی با او حرف بزنند فقط می خندد. خنده ای که زیر سبیل بلندش هیچی اش معلوم نیست غیر جمع شدن چشم های درشتش. یک بار یک مرد کچل که سبیل هایش شبیه او بود و یک سیگار نیمه بین لبهایش روشن بود از توی یک تاکسی سرش را بیرون آورد و و همان طور که دود سیگار را از دهانش بیرون می داد داد زد : چطوری ساسان کله خر؟
ساسان اخم هایش بیشتر در هم رفت اما مرد خندید و همان طور که دور می شد دستش را بیرون آورد و ته سیگارش را توی خیابان پرت کرد و برایش دست تکان داد ساسان هم اخم هایش را وا کرد و به مرد خندید و دست تکان داد. من داشتم به او نگاه می کردم او به من نگاه کرد و دوباره به همان ماشین که خیلی دور شده بود نگاهی انداخت با اینکه نه اخم داشت نه لبخند و فقط چشم هایش پر از غم بود. به او نزدیک شدم
- سلام آقا ساسان {من هیچ وقت به او سلام نمی کردم} خسته نباشین! {من هیچ وقت به او نگفته بودم خسته نباشین}, مرسی برای زحمت خوبتون {من این را هم هیچ وقت به او نگفته بودم}
داشتم می گفتم که خیلی دوستت دارم و همان جا وسط خیابان بغلش می کردم که یادم آمد که من که دیوانه نیستم! برای همین نگفتم که دوستش دارم و بغلش نکردم.
ساسان به من جواب نداد او در کارش جدی است وقت کارش به دخترها کاری ندارد! نباید حواسش پرت شود! باید این را از اول می فهمیدم اما می خواستم بفهمد که من نفهمیدم که آن مرد به او گفت کله خر!برای من او آقا ساسان , آقا پلیس این خیابان است! دوست دارم توی بغلش که خیس عرق ِ کار ِ پلیسی ِ هر روزش هست بنشینم و سرم را روی شکمش بگذارم و برایش تعریف کنم , نمی دانم چه چیزهایی را ! اما تعریف کنم! هی حرف بزنم و به او بگویم خیلی چاق شدم او بگوید تو خیلی هم لاغری و عالی ای! به او بگویم اوضاع درسی ام بد است او بگوید: خیلی هم عالی است و همه دانشمندها همین بوده اند... و صدایش از توی چاه شکمش که گوش هایم رویش است منعکس شود و من بگویم دلم برایت تنگ می شود و او بگوید: من هم از همین الان... بقیه اش را نگوید که واقعی تر باشد که بغضش را دلتنگی اش را باور کنم. به ساسان بگویم من دلم می خواهد خواننده باشم او بگوید: من ترانه هایت را دیدم آهنگ هایت را شنیدم صدایت فوق العاده ست ... و بگوید مطمئن است یک روز به کنسرت من دعوت می شود . بگوید لباس صورتی به من بیشتر می آید با کفش های سبز با دستبند مروارید سفید و تاج نقره ای و کمربند قرمز توری...
شاید او با ساختن رباط مخالفت کند چون خسته می شوم, چون باید خوشحال بود! اما به خاطر من خودش هم مشغولش می شود و کمکم می کند...
می دانی ! حالا که فکر می کنم می بینم ساسان مثل همه است فقط واقعی تر!
***
امروز21 اردیبهشت سال 1391 است نمی دانم چرا امروز 21 اردیبهشت 1391 است چون می توانست 6 دی 1385 هم باشد یا 1 تیر 1392! اما امروز 21 اردیبهشت 1391 است و هوا کمی گرم است و من امروز می خواهم به خستگی هایم پایان بدهم. بروم زیر یک ماشین, بروم له شوم. آه راحت شوم ! بعد که روحم بلند شد حس کنم دیگر مسئولیتی ندارم و نه بروم نه باشم! تمام شوم و همین ! اما می دانم نمی شود . می دانم نمی میرم هیچ ماشینی به من نمی زند چون ساسان پلیس آنجاست او مواظب همه است و وسط خیابان بین آن همه ماشین که می روند و می آیند می ایستد مثل پلیس های قوی و شجاع! سوت می زند برو! سوت می زند نرو! من می خواهم خودم را نابود کنم چون می دانم نابود نمی شوم!
زیر مانتو ام یک زیر پوش زرد پوشیدم گرچه معلوم نیست اما نشانه ی خوبی است که مثل تو ام آقا ساسان پلیس با تو موافقم!
به خیابان می رسم ماشین ها تند و تیز می روند. ساسان پلیس باید همین نزدیکی ها باشد!
صدای سوت نیست! هر که بخواهد اگر بشود می رود اگر نه صبر می کند تا بشود که برود و بعد می رود!
توی خیابان قدم می گذارم...
***
هوا به درد نمی خورد! آسمان هم! الان اگر به همین آدمی که دارد رد می شود نگویم نزدیک شب است شاید فکر کند الان نزدیک صبح است!
من از این که برای رسیدن به کوچه ی شلوغ و باریکی که سالن کنسرت او امشب آن جاست باید از این خیابان بگذرم ناراحتم چون سرد است یعنی سرد تر از جاهای دیگر ! توی این خیابان هیچ کس من را دوست ندارد و همه ی کف آسفالتش پر است از ته سیگار های له شده. اینجا انگار یکی آمده دستور داده سر همه ی سیگارها را بسوزانید ! و زنده زنده سیگارها را سوزاندند بعد دید نصفه هایشان دلش را به درد می آورند بقیه ی تنشان را هم دستور داد له کنند! من از این خیابان این قدر که تاریک می شود می ترسم!
- های ! من سیگار نیستما!
می دانی همه به من دارند نگاه می کنند! با سرعت می دوم...



شنبه دهم تیر 1391 | 2:0 | رومینا عابدی | |

شاید  فکر کنی که من یک صد تو مانی هم دارم! نه اینکه کاملا اشتباه کنی! اما من فقط یک صد تومانی دارم! و اینجا روی این صندلی قیژقیژی توی این رستوران که همه چیزش نارنجی است نشسته ام روی همین صندلی که با یک پارچه ی سُرِ نارنجی خوشگلش کردند! دستمال سه گوش شده ی نارنجی ای که توی پیش دستی های مربع چیده اند اینجا همه چیزش نارنجی است حتی آتش شومینه اش حتی حتی لوستر ها حتی پرده ها حتی رنگ لاک هایم! و همه مثلث ها توی مربع ها هستند مثل همین دستمال سه گوش تا شده توی پیش دستی های مربعی! مثل همین ها فقط! همین ها کافی اند که همه ی این رستوران مثلث روی مربع باشد! اینجا روی هر میز کوچک چهارتا پیش دستی و چهار تا دستمال سه گوش تا شده رویشان هست روی هر میز بزرگ که می شود دو تا میز کوچک به هم چسبیده یا سه تا میز کوچک به هم چسبیده که دو برابر و سه برابر!

اینجا خیلی میز دارد همین کافی است که اینجا کلا مثلث باشد روی مربع!

شاید تو فکر کنی که مثلث ها و مربع ها در بغل هم افتاده اند یا اینکه مثلث ها بله مثلث ها روی مربع ها هستند اما نه اشتباه می کنی اینجا همه ی مربع ها زیر مثلث ها هستند برای همین " زیر شدن"  است که اینجا مهندسی اش, مهندس اش, هندسه اش دیوانه بوده اند شاید هم احمق!

تذکر: یا دیوانه یا احمق! هر جور خودت فکر می کنی چون من فکر می کنم یک دیوانه نمی تواند (توانایی ندارد) احمق باشد!

می دانی مثلث ها گناه دارند باید مربع ها را زیر کنند! مربع ها که نمی فهمند شبیه مهربان ها می شوند!

من معمولا همین وقت ها به این رستوران می آیم. شاید فکر کنی الان ظهر است اما اشتباه می کنی چون من دقیقا نزدیک ظهر به اینجا می آیم! برای ناهار و یک پرس چلو کوبیده سفارش می دهم که توی یک ظرف بیضی است این تنها چیزی است که این جا می شود تحمل کرد این ظرف های بیضی!

جاهای دیگر آخرش فقط می گویند چقدر می شود! اینجا هم هیچ کس از تو نمی پرسد چقدر داری؟ شاید هم هیچ کس از من نمی پرسد! شاید هم می دانند من فقط یک صد تومانی دارم و هر روز که از خانه بیرون می آیم همین را دارم اگر فکر می کردی که من هر روز یک صد تومانی جدید دارم اشتباه می کردی گرچه همان صد تومانی است اما من هر روز جدیدش را دارم!

ناهارم که تمام می شود با دستمال سه گوش نارنجی لبم را پاک نمی کنم! هرگز! من خودم همیشه با خودم یک آینه دارم یک آینه ی بیضی! همین کافی است که به دستمال های نارنجی مثلث شده دست نزنم!

شاید تو فکر کنی وقتی سیر شدم بلند می شوم و به خانه برمی گردم! نمی دانم که اشتباه کردی یا نه اما من هر وقت غذایم تمام شود بلند می شوم و بر می گردم. راه که نمی روم چون این روزها کفش هایم صدای قیژ قیژ صندلی آن رستوران را بلند بلند برای همه در می آورند من که آن رستوران را دوست ندارم ( اگر فکر کردی دوست دارم) صدایش را هم! به کفش هایم می گویم: خفه شید دیوانه های احمق!

 مثل اینکه بلند بخواهند داد بزنند: ما به آنجا رفتیم! ما به آنجا رفتیم!


در وبلاگ شعرهام هم به روزم صحرایـی

شنبه نوزدهم آذر 1390 | 1:22 | رومینا عابدی | |

می دونی یه چیزایی توو دنیا هر کاریش کنی واقعا بی خوده!  واقعا فرقی نمی کنه!

من اینجا توو اتاقم نشسته ام, می دونی یه چن روز پیش یه مارمولک خیلی کوچولو توو اتاقم دیده بودم از ترس پریدم رو دسته ی تختم هیشکی نبود که بم بخنده خودمم به خودم نخندیدم حتی!

فقط ترسیدم و دلم واسه این بچه ی گم شده توو اتاقم سوخت. من ازش می ترسیدم! هیچ وخ نمی تونستم بغلش کنم و بذارمش  بیرون که بره خونه اش رو خونواده اش رو پیدا کنه. شاید به یکی از اهالیه خونه که هیچ کدوم هم از قضا ترسو نیستن یا از یه مارمولک لااقل نمی ترسن اگه می گفتم که بگردن و پیداش کنن, چون اون هم تند و تیز قایم می شد اونها سر هر فرصتی که جلو چشمشون می یومد با دمپایی یا لوله ی جارو برقی و یا هر چی که دم دستشون بود می زدن توو سرش...

من الان اینجا نشستم و یه مارمولک کوچولو توو اتاقم هس که شاید فک می کنه که جایی هس که یه آدم بزرگ توشه!

_ : مارمولک! مارمولک!

می دونی فرقی نمی کنه حتی اگه تا صبح هم صداش کنم و بگم که کاریش ندارم, بگم بیا با هم دوس باشیم, بگم خوبی ؟ ماری مولی جونی؟

جواب نمی ده چون اون که نمی دونه که من بش می گم: مارمولک یا همون ماری مولی جون

 

شایدم اون بم می گه مثلا: سیوش سیوش

یا

 فورت زیو

 یا

 ترو ترو

  یا هر چی فک کنم لهجه مارمولکا این جوریا باشه شاید هم نباشه اما ...

این اسم ها از همون چیزای بی خوده زندگیه که معنی نداره که وقتی مارمولک من نمی دونه که الان من مارمولک می دونمش چرا من پس مارمولک بدونمش! یا حتی صداش کنم...

می دونی از وقتی این مارمولک وارد زنگیم شد این مارمولک مارمولک خوبه زندگیم شد!

من با ماری مولی جون قرار گذاشتم یه صبح برم پارک و با هم چرخ و فلک سوار شیم بهش نگفتم چرخ و فلک بزرگه اونقد که جا یی نمی گیره ازش اگه توش باشه. بش گفتم چرخ و فلک و می شه دو تایی و سه تایی و حتی ده تایی هم سوار شد. فک کنم دوس داش اما هیچی نگف حتی نمی دونستم کجا هست و داره بم گوش می ده!

- : ماری مولی جون! مارمولکی! عزیییییزم!

می دونی ماری مولی جونی اگه سوسک بودی دوس نداشتمت و به خاطر تصرف اتاقم با یه سوسک, اتاقم و میذاشتم و می رفتم  تا سوسکه بره یا ببرنش! اما حالا چون سوسک نیستی یا شاید چون مارمولک هستی  تنها نیستم تو هم تنها نیستیا! مطمئن! ماری مولی جون اگه خواستی بری اگه رفتی حتی!  نگو!  من این جوری خوبم که فک کنم هستی, که فک کنم هستی هستی هستی ...

چون هستی و نمی بینمت و فکر می کنمت نمی ترسم! هر جا که هستی نیا بیرون! یهو دیدی جیغ زدم! یهو دیدی اومدن کشتنت !

می دونی ماری مولی جونم همیشه یه قاتل قبل و بعد از قاتل شدنش ترجیح می ده مقتول باشه اما اما لحظه ی قتل فرق می کنه مثلا اگه من باعث مرگت شم می دونی اون لحظه فک می کنم نمی خوام که دستم و گاز بگیری یا تنت و حتی حس کنم که فرق داره پوستت باهام!

پس اگه یهویی مقتول شدی من و ببخش باشه؟ اما سعی کن قاتل باشی. واسه من بهتره. گرچه خیلیا دیگه من و ندارن و جام خالی می شه سر میز ناهار و شام کنار پری و ریرا توو دانشگا یا  تصویرم توو مانیتور خواهرم که اون قد دوره! تو هم دوری نه؟  الان! از همه! منم منم دووووووووورم می فهمی ؟!

این روزا گوشیم و خاموشیدم  دارم فرار می کنم از خودم که ازش راضی نیستم و دلم نمی خواد تاااااااااااااا یه مدت هیشکی هیشکی صدام کنه بگه بیا پیشم بگه اومدم پیشت بگه سلام بگه ...

 دلم می خواد فقط مجازی باشم با دوستای مجازی دلم می خواد تنها تنها تنها باشم. تنها که نه تو که هستی!

هستی ؟

ماری!






رومینا عابدی

دوشنبه دوم آبان 1390 | 23:49 | رومینا عابدی | |

وارد خانه شد. بوی تعفن می آمد! در را باز گذاشت. با عجله کشو ها را باز کرد. جیب لباس هایش را دید و همه را به این طرف و آن طرف پرت کرد و همان طور فریاد می کشید. چند کرم سفید که روی زمین وول می خوردند را لگد کرد از خیسی زیر پایش و از مگس ها و بوی گند کلافه شد به سگش که کنار تخت بدون حرکت دراز کشیده بود لگد زد. پاکت سیگارش را از وسط اتاق برداشت داخلش را با دقت نگاه کرد سیگاری داخلش نبود پاکت را مچاله کرد و انداخت.مگس هایی که دورش را گرفته بودند را با دست پس می زد. عرق از سر و رویش می ریخت. سردش بود. پتو را دور خودش پیچید. هر چه قرص در قفسه هایش داشت برداشت و مشتش را پر از قرص کرد و همه را با یک لیوان آب قورت داد همان طور که می لرزید روی تخت دراز کشید و سرش را توی بالش فرو برد. روزنامه ای که روی جای نم گرفته ی دیوار بالای تختش چسبانده بود وارونه شده بود و کنار صورتش تاب می خورد. مگس ها رویش نشستند.

***

وسایلش را کنار اتاقش انداخت. خطاب به سگش که کنار تخت بدون حرکت دراز کشیده بود گفت: فردی! من اومدم پسر! یکی تو بهم محل می دادی که دیگه تو هم ما رو آدم حساب نمی کنی داداش؟!

در یخچال را باز کرد نگاهی به قفسه های خالی یخچال انداخت بطری آب را برداشت و سر کشید.

__ داداش گشنه اته نه؟

به سمت پلاستیکی که پر از کاغذ و روزنامه بود رفت.

کاغذ ها و روزنامه های داخل پلاستیک را روی تختش خالی کرد و روی آنها بر روی تخت ولو شد سیگارش را روشن کرد.

__ فردی اگه یه اسلحه داشتم یه گوله خالی می کردم همین وسط اینجا! اینجا این وسط وسط!

و با انگشت اشاره روی پیشانی اش فشار می آورد.

__ نه اول اون توله سگ آق یونس و می گم! نفله می کردم! فردی یه چی بگو! ای بابا!

همان طور دراز کشیده با یک دست سیگارش را داشت و با دست دیگرش روز نامه ها و برگه ها را از زیر کمرش می کشید بیرون و وسط اتاق روی لباس ها و کیف و وسایلش پرت می کرد. پهلو شد و چشمش به یکی از روزنامه هایی که روی زمین انداخته بود افتاد. پکی به سیگارش زد.

__ خبر داری بن لادن مرد؟! تو باور می کنی؟!

***

روی توالت نشست. پکی به سیگارش زد. نگاهی به سگش که کنار تخت بدون حرکت دراز کشیده بود کرد.

__ فرد! امروز و دووم بیاری از مهدی 5000 تومن طلب دارم! می گم نده به جاش برات غذا بخره بیاره! باشه داداش؟!

دود سیگار را بیرون داد و شیر آب را باز کرد.

__ می گم فرد! دو هزار تومنش و بگم واسه خودش یه کم خر شه؟ ها؟! هر چی تو بگی!

شیر آب را بست و بلند شد.

__ این ور و نیگا نکن!

سیگارش را بین لبهایش داشت و با دو دستش شلوارش را بالا کشید. پکی به سیگار زد و با دستش گرفت و از دستشویی بیرون آمد.

__ چی می گی فردی؟ ها؟! آخه اون دفه یه چی واسم آورد خدا! ینی وقتی زدم فازی گرفتم جون داداش! کارش خیلی درسته! تقلب مقلب توو کارش نیس! گفتم تقلب! دارم جر می خورم از خوشحالی! اصلا واسه همین هم که شده همین امروز یه غذای مفصل برات میارم! فردی امروز سر امتحان شیمی آلی 2 ینی از بر و بچ تقلبی بم رسید اوف! خیلی با حال!

روزنامه ی چروک را روی دیوار نم گرفته باز کرد و با کف دست رویش مالاند و صافش کرد و با چسب به دیوار چسباند. دستش را روی کمرش گذاشت و مات روز نامه شد.

__ چقد خوب شد نه؟

به عکس داخل روزنامه اشاره کرد: این و می بینی؟ این بن لادن!

***

جلوی در ایستاد. مرد قد کوتاهی با زیر پوش در را باز کرد.

__ سلام آقا یونس من دیروز اومده بودم با علی اینجا بعد از دانشگاه, یه پلاستیک که توش پر کاغذ و روزنامه و اینا بود جا نذاشتم؟!

مرد بینی اش را بالا داد و به سر تا پای او چند دور نگاه کرد: باش! الان میارمش.

به تلویزیون که مشرف نگاهش در بین در بود نگاهی انداخت. بازیگر روی تخت نشست و اسلحه را توی دهان خودش برد. شقیقه هایش تحریک شدند. گوشه ای از تصویر یک سگ کنار تخت بدون حرکت دراز کشیده بود. صدای به هم خوردن در اتاق آمد. شلیک کرد. شقیقه هایش دلشان می خواست بترکند! کانال عوض شد. سرو گردن مرد با همان زیر پوش جلوی تصویر تلویزیون را گرفت. صدای مجری اخبار می آمد: اسامه بن لادن را هنگامی که ...

__ بیا بگیر!

__ خیلی ممـ...

مرد در را بست.

***

جلوی اجاق گاز ایستاد و سیخ باریکی را روی شعله داغ می کرد. لوله خودکارش را جلوی دهانش گرفت و مشغول تریاک کشیدن شد. سرش را لحظه ای برگرداند سمت سگش که کنار تخت بدون حرکت دراز کشیده بود .

__ فردی داداش! غذا درست نمی کنم ها! بخواب!

و همین طور در میان هر بس با سگش چند کلمه حرف می زد.

__نیویشا خسروی پرفسوره! اومد دانشگامون سخنرانی کرد توو سمینارمون! این قد دوستش داشتم فردی! ازم پرسید حالت خوبه پسرم؟ من خیلی خوشحال شدم! از هیشکی این و نپرسید! فردی فقط از من پرسید! شاید فهمید که حالم خوب نیس!نه؟!

اون قد دوست داشتم بش بگم حالم بده!

این روزا به هر کی رو زدم هیشکی بم یک قرون قرض نداد!

فرد به خاطر خانوم خسروی هم که شده می خوام اینا رو بذارم کنار! می خوام واقعا درس بخونم!

فرد اگه این ترم مشروط بشم چه گهی بخورم؟ بابا همین جوری به خونم تشنه اس! فرد اوضاعم خرابه! اگه مشروط نشم آدم می شم جان خودم!

دلم می خواس همه ی اینا رو به خانوم خسروی بگم و بغلش کنم! اونقد مهربون بود فرد شاید بم پول قرض میداد اصلا!

من همیشه این خانوم و توو تلویزیون و روزنامه عکسش و می دیدم اصلا فکر نمی کردم بتونه حرف بزنه! ینی با آدمای عادی هم حرف بزنه این آدم به این بزرگی! می فهمی! اون بام حرف زد! گفت خوبی پسرم؟!

دماغش را بالا کشید و لوله خودکار را کنار اجاق گاز گذاشت و اجاق را خاموش کرد.

فردی فردا ظهر کلاس دارم غذای دانشگاه رو برات میارم داداش باشه؟!

جلوی آینه ایستاد

__ باید یه اصلاحی بکنم!

به ریشش دستی کشید

__ شبیه بن لادن شدم!

 

 

رومینا عابدی

شنبه یکم مرداد 1390 | 0:27 | رومینا عابدی | |

صدای آژیر ماشین پلیس از دور می آمد و او همان طور از کنار تیر برق های صف کشیده ی خیابان به آهستگی عبور می کرد. باد از کنار گوشش می گذشت و صدای آژیر پلیس به او نزدیک تر می شد. سرش را برگرداند مردی به آن طرف خیابان دوید و سوار ماشینش شد. خبری از ماشین پلیس که صدایش می آمد نبود. مرد به پسرش که نزدیک در خانه ایستاده بود دست تکان داد. پسر به پدرش لبخند زد. مات آنها شد. صدای آژیر پلیس بلندتر شده بود. مرد ماشین را روشن کرد. به سرعت سمت پسر دوید و دستش را گرفت و برای مرد داخل ماشین تکان داد. پسر بهت زده به او نگاه می کرد. ماشین رفت. صدای آژیر پلیس تا دم گوشش رسید.

***

با رد شدن قدم های محکم و تند پدر با پاهای برهنه از جلوی صورتش چشم هایش را باز می کند. صدای آژیر ماشین پلیس می آید. با صدای به هم کوبیده شدن در خانه از جایش بلند می شود و توی رخت خوابش می ایستد. سفره ی صبحانه پهن است, میل و کاموای سفیدی که مدتی بود مدام دست مادر بود کنار آن افتاده. پدر بین پنجره ی باز اتاق و تلویزیون خودش را پنهان می کند. مامورها داخل خانه می ریزند. صدای ناله و التماس مادر از حیاط می آید. به پدر نگاهی می اندازد پدر با دست به او اشاره می کند که رویش را بر گرداند.

سریع نگاهش را از پدر می دزدد. نگاهی به بخاری که از سماور بلند شده می کند و به فرش و کفش های سیاه و واکس زده ی مامورها که روی آن راه می روند. مامورها درهای خانه را محکم باز می کنند و دستهایشان را با تفنگ زودتر از خودشان وارد اتاق می کنند او را کنار می زنند و به این طرف و آن طرف خانه سرک می کشند و از کنار سفره و کاموا و حتی زیر سیگاری پدر که روی زمین نزدیک سماور هست می گذرند آب دهانش را قورت می دهد خیره به تک تکشان نگاه می کند. کسی به او نگاه نمی کند. می ترسد نگاهشان به سمت تلویزیون برود دلش می خواست بگوید به من نگاه کنید! فقط به من! اینجا غیر من کسی نیست!

با شنیدن صدای تکان خوردن تلویزیون روی میز نگاهش را برمی گرداند. پدر از پنجره فرار کرده بود. صدای همهمه ی مامورها در میان صدای آژیر بلند می شود.

***

با رد شدن قدم های محکم و تند پدر با پاهای برهنه از جلوی صورتش چشم هایش را باز می کند. صدای آژیر ماشین پلیس می آید. با صدای به هم کوبیده شدن در خانه از جایش بلند می شود و توی رخت خوابش می ایستد. سفره ی صبحانه پهن است, میل و کاموای سفیدی که مدتی بود مدام دست مادر بود کنار آن افتاده. پدر بین پنجره ی باز اتاق و تلویزیون خودش را پنهان می کند. مامورها داخل خانه می ریزند. صدای ناله و التماس مادر از حیاط می آید. به پدر نگاهی می اندازد پدر با دست به او اشاره می کند که رویش را بر گرداند. مات پدر می شود و تا رویش را برگرداند پلیس ها متوجه سمت نگاهش می شوند. به سمت تلوزیون می روند پدر را که آن پشت خم شده بود به هم اشاره می کنند. پشت یقه ی پیرهنش را می گیرند و بلندش می کنند.

دلش می خواست بگوید حواسش نبود! دلش می خواست کاری کند که پدر فرار کند. احساس خیانت می کرد. از خودش بدش می آمد. پدر به او نگاه نکرد. با خودش فکر کرد چون قد پدر از همه ی آنها بلندتر است می تواند همه را کنار بزند و یکهو پا به فرار بگذارد.

_ بابا فرار کن! بابا!

دستهایش می لرزید انتظار این را می کشید که پدر نگاهش کند و بگوید که دیگر بچه ی من نیستی!

دنبال پدر دوید.

_ بابا! بابا!

کفش های پدر جفت هم کنار پله ها بود. پدر دمپای هایش را می پوشد. صدای خش خش کشیده شدن دمپایی های سفید پدر که توی رقص نور آژیر فرو رفته بود در گوش هایش آهسته و آهسته تر می شود. مادر دم در با پاهای برهنه و چادری که از سرش افتاده نشسته است و با گریه و نفس های بریده بریده خدا را صدا می زند.

مامورها با کف دست به سر پدر فشار می آورند و او را وارد ماشین می کنند. صدای آژیر و نورش کل کوچه را گرفته بود. بابا سوار ماشین شد. او همان طور که به پدر نگاه می کند با گریه کنار مادر می ایستد. پدر نگاهش میکند و دستهای به هم قفل شده با دستبندش را بلند می کند و به او دست تکان می دهد. او مات پدرمی ماند و پدر با لبخند دوباره به او دست تکان می دهد و ماشین پلیس راه می افتد. دلش می خواست بگوید بابا باز هم حواسم نبود! بابا صبر کن تا من هم برایت دست تکان...

و صدای آژیر ماشین پلیس دورتر می شود.

 رومینا عابدی

 

شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 | 3:59 | رومینا عابدی | |

 

هشت هزار و هفتصد و شصتمین روز از زندگی خانوم لوبیا بود که قبل از خانوم لوبیا شروع شده بود  خانوم لوبیا از روز تولدش تا آن روز که بیست و چهارمین سالروز تولدش بود یک شکل بود: چانه ای کشیده و بلند با سری کچل.

همیشه یک مانتوی سیاه بور که به قرمزی می زد تنش بود و با اندام قوز کرده و دست در جیب روی جدول های بلوارها تند و تند قدم جلوی قدم می گذاشت و قدم هایش را می شمرد: هشت هزار و هفتصد و پنجاه و هفت٬ هشت هزار و هفتصد و پنجاه و هشت٬ هشت هزار و هفتصد و پنجاه و نه .  .  .

هر روز که به سنش اضافه می شد به قدم هایی که در رفت به سمت محل کارش می گذاشت هم یکی اضافه می شد و در برگشت به خانه هم! و هر روز برای او مسافت بین خانه و محل کارش بیشتر می شد. کلا همه چی دوبرابر او بود.

در خانه همه از مادر و پدرش گرفته تا برادر و خواهرش همه و همه او را لوبیا صدا می زدند. در سر کارش همه او را لوبیا صدا می زدند. در همه جا او را لوبیا صدا می زدند. خانوم لوبیا اسم اصلی نداشت و شناسنامه اش با ساعت کار می کرد و هر ساعت کهنه تر می شد و رویش را خاک بیشتری می گرفت و ورق هایش پوسیده تر می شد. شب ها که می خوابید هم سنش با ساعت جلو میرفت و نزدیک به تمام شدن  می شد. روز بعدی کلا همه چی جلوتر از او بود حتی خودش از خودش. ساعت ۷ صبح بیدار می شد و ساعت ۶ صبح صدای ساعتش در می امد. او راس ساعت ۹ بند کفش هایش را بسته و از خانه خارج می شد و ساعت ۸ باید سر کارش می رسید.

خانوم لوبیا تا به حال در زندگی اش تصمیم نگرفته بود اما برای هشت هزار و هفتصد و شصتمین روز از زندگی اش تصمیم گرفته بود! از خیلی وقت ها پیش از آن نه! تقریبا هشت هزار و هفتصد و شصتمین روز از زندگی اش تمام شده بود و او برایش تصمیم گرفته بود که برایش خوشحال باشد! هر چه فکر کرد یاد هیچ اتفاق خوبی در ان روز نیافتاد و مثل هر روز دیر بود و قاطی پاطی و سریع  و به قول خودش االکی! اما ان روز ابدارچی شرکت که همیشه تا او بیاید چند بار لیوان چای سرد را برای او عوض می کرد  و داغ می ریخت  برایش یک لیوان اب پرتقال آورد به جای چای همیشگی! او مطمئن نبود که اب پرتقال دوست دارد اما تصمیم گرفت که اب پرتقال را دوست داشته باشد تا هشت هزار و هفتصد و شصتمین روز از زندگی او با این اتفاق متفاوت بهترین روز زندگی او باشد.

***

خانوم لوبیا جلوی آینه دکمه های مانتوی سیاه بورش را می بست و روسری اش را روی سر کچلش انداخت و زیر چانه ی بلندش سفت گره زد و توی اینه به خودش خیره شد نگاهی به ساعت انداخت ساعت نزدیک ۹ بود هفده هزار و پانصد و بیستمین روز از زندگی اش بود. رفت و یک لیوان اب پرتقال برای خودش ریخت و روی صندلی نشست و هیچ جا نرفت چون مطمئن بود که به هیچ جا نمی رسد. لیوان اب پرتقال را روی میز گذاشت  و به اب پرتقال داخل ان خیره شد. او از هشت هزار و هفتصد و شصتمین روز از زندگی اش اب پرتقال دوست داشت و دیگر هیچ وقت نخورد تا هشت هزار و هفتصد و شصتمین روز از زندگی اش را همیشه  دوست داشته باشد.

 

 

 

 طبق هر ماه  علی کریمی کلایه  با داستان و شعرهایش به روز است.

 

 

رومینا عابدی

 

 

یکشنبه یکم خرداد 1390 | 18:17 | رومینا عابدی | |

در صدای ریز باد بین در نیمه باز اتاق دنبال صدای قدم های محکمی که از راه پله ها به او نزدیک می شد بود  و همین طور سر تمام عروسک های کور و کچل که جای جای اتاق افتاده بودند را می برید . نیمی از پرده ی سفید از لای پنجره ی نمه باز بیرون زده بود و در آسمان  تکان تکان می خورد . در تاریکی به اندام لخت عروسک دیگری چنگ زد و سرش را قطع کرد . او انگار حوصله  عروسکهای کور را نداشت عروسک هایی که مثل همه ی نوزاد هایی که می شناخت و می شناختم کچل بودند عروسک هایی که فقط دور و بر او بودند و زبانش را بلد نبودند مثل زبان انگلیسی که تو بلد هستی و من نه ! صدای پا به گوشش نزدیک تر می شد نفس هایش بلند تر شده بود . روی زمین پر از عروسک بی سر و تن به سمت کمدش چند قدم برداشت  و  با دستهایش دنبال دستگیره ی کمد گشت درش را باز کرد دستش را بین لباس ها برد تند و تند آنها را لمس می کرد و کنار می زد . صدای پا نزدیک تر شد ٬ نشست ٬ قلبش تند می زد . نوک انگشتان دست و پایش یخ زده بود دستانش می لرزید با عجله لباس ها را پشت هم کنار زد صدای پا نزدیک تر شده بود دنبال لباس های خودش بود می خواست برود . لباس ها را به بیرون پرت کرد پیراهن های آویزان شده روی سرش افتادند . در میان لباس ها دست و پا می زد صدای در آمد  بین لباس ها بی حرکت ماند .

ـــ سارا !

ـــ بله !

ـــ بیا چاییت سرد شد !

در را می بندم و از پله ها پایین می روم .

گوش هایش را تیز می کند صدایی نزدیک نیست نفس راحتی می کشد روی زمین ولو می شود لباس ها را از روی سرش می کشد و دستش به عروسک دیگری می خورد برش می دارد . . .

 

بیسکوییت های کرم دار را از هم جدا می کنم و کرم سفید بینشان را زبان می زنم . بیسکوییت های قهوه ای ترک خورده را توی لیوان چای سردم فرو می برم و خیس می کنم آن توو همه چیز تیره و تاریک است بیسکوییت له می شود و میریزد توی لیوان چای سرد . من توی دلم فحش های بدم را به چای و به بیسکوییت ها می دهم و به تو حتی فحش های خوبم را هم از توی دلم  نمی دهم !من با چای سرد سرم درد می گیرد و تو  این را می دانی و به روی خودت نمی آوری ! مگر چند بار صدایم کردی ! یک ٬ دو ! شابد هم سه بار !در یک برش زمانی خاص نا موجود ها موجودیت لغو شد ! اما به وجود آمدم ! من را لمس کن ! می بینی ام ؟!می دانم حوصله ام را نداری ! چای ام را  عوض نمی کنی ! من چای سرد را دور می ریزم و تو توی گرمای بخار سفیدی که از درب باز قابلمه ی سیاه روی اجاق توی هوا پخش است محو می شوی . صدای زنگ آیفون می آید من به دیوار سرد تکیه می دهم . پدر آمده است تو باید بروی . سمیرا هنوز نیست . ساعت نزدیک دو بعد از ظهر است ! صدای آقا یعقوب می آید او هر روز با تو هم مسیر است و تو را می رساند . تو می روی و هیچ کس دیگر صدایم نمی کند چون هیچ کس نمی داند که چای سرد سرم را درد می آورد انگار هیچ کس دیگری اسمم را بلد نیست ! تو نیستی می خواهم فرار کنم!  نباید دیده شوم !

اخبار ساعت دو  بعد از ظهر می گوید مردم ایران خیلی خوشبخت تر از مردم همه جای دنیا هستند ! این را اخبار دو بعد از ظهر می گوید و پدر روی تختش به این فکر می کند که این سیگارش که تمام شد چشم هایش را ببندد تا خوابش ببرد . سمیرا خواهرم را می گویم ! به cd  های آهنگ توی تاکسی ها یی که می نشیند فکر می کند . حتی اگر راننده ها به رادیو ها و اخبار و مصاحبه های آن فکر کنند ! آقا یعقوب همسایه مان هر سال همین روز های پاییز که می شود به این فکر می کند که هوا آن قدر سرد هست که کاپشن چرم بادی اش را بپوشد !  دختر کور و کچلی که هیچ نسبتی با من ندارد  و این روز ها توی اتاقم حبس شده هم سومین بادکنک سفید را از توی جیبش در آورده و روی لبش گذاشته و به این فکر می کند که بادش کند تا همین طور که کف دستان سفیدش روی آن است چاق شدنش را بفهمد ! نه ! به این فکر می کند که مثل دو بادکنک قبل بترکاندشان  و بادش می کند ! و تو رو به روی تخته وایت برد کلاس زبان انگلیسی ات رو به نیمکت های مخفی شده پشت آدم های نشسته٬ ایستاده ای نزدیک ماژیک سیاهی که برای کسانی که می شناسیمشان نیست و در آن طرف افتاده است ! و بلند می گویی : I see every one that I love

 

و به این فکر می کنی که پدر را دوست داری که سمیرا را دوست داری که آقا یعقوب را نکند دوست داری ! که بادکنک دوست داری و اینکه من اگر بزرگ شوم دو بعد از ظهر را هم دوست دارم !

 

                                                     رومینا عابدی

 

جمعه دوم اردیبهشت 1390 | 20:12 | رومینا عابدی | |

 یه ذره حرفای آبی رنگ : 

بچه که بودم اگه ازم می پرسیدن : می خوای چی کاره شی ؟

می گفتم : مهندس دکتر   "یعنی آخر یه چیزه خوب"

در راستگوترین حالت هم می گفتم : نقاش

اما همیشه توی دلم می خواستم خواننده یا رقاص بشم !

 

نوجوون که بودم دلم می خواست راهبه یا قدیسه ای بشم خدای پاکی "اممم امم ... نشدم خب!. . ."

اگه ازم می پرسیدن که :می خوای چی کاره شی؟

می گفتم : هم دکتر هم معلم ادبیات هم نقاش هم شاعر هم نویسنده هم . . . ( و "هم" های زیادی را همین طور با هم ردیف می کردم )

 

یک کم از نوجوونی به سمت جوونی که رفتم دلم می خواست فیلسوف دانشمند و موزیسین بشم .

اما اگه ازم می پرسیدن:  می خوای چی کاره شی ؟

می گفتم : نویسنده و دکتر "اون موقع دیگه وارد رشته ی تجربی شده بودم خب !"

 

می دونی به هیچ کدوم که نرسیدم و همشون همین طور تغییر کردن یا تقریبا بی تغییر گذشتن!

الان دلم می خواد یک چیزی بشم فقط همین !

و اگه از من بپرسند:  می خوای چی کاره بشی ؟

می گم : لامصب این لیسانسم و بگیرم فقط !

 

خوبه که آدم تکلیف خودش و توی دنیا بدونه ! اون وقت توو هر شرایطی جهت گیری معین خودش و داره !

الان تقریبا همه ی دوستای من می دونن دارن کجا می رن اما من تا حدی مطمئنم یه جاهایی نمی خوام برم ! و نمی خوام مثل اونها که نسخه پیچ قانون بقای نسل شدن به زندگیم ادامه بدم اما ترجیح می دادم تا حالا قدری از درس و این مسائل پر دغدغه توو زندگیم کم می کردم مثل اونها !

خب این حرفا هیچ ربطی به داستانم نداره ها !

شاید چون وقتی توو کل روز دو سه بار صبح به خیر و سلام و مرسی و فقط تکرار کردم  یهو  بی دلیل و بی ربط دلم خواسته که حرف بزنم!

چون من دوست ندارم قبل داستانم به هیچ عنوان در مورد داستانم حرفی زده باشم واسه همین حرفی نیست در  مورد اون!

 همین دیگه !

آخی ! از صبح از بس حرف نزدم گلوم گرفته بود ! اِه اِه گلوم یک کم صاف شد !

 راستی :

این وبلاگ

اولین جمعه ی هر ماه

 با داستانی جدید  

به روز خواهد بود (بدون اطلاع رسانی )

 

 داستان های من بر عکس من تنهایی را دوست ندارند!

 

و داستان این پست :  اسب سخنگو

 

 

تازه حرف های مادر تمام شده بود که حقوق این ماه ها و عیدی امسال را نمی تواند برای قسط یخچال بدهد و می خواهد دندان نیشش را بکارد که پیش همکارهایش آبرویش توی مدرسه رفته و امروز یک عکس وقت خندیدنش ناگهانی گرفتند که خیلی خجالت کشیده و این حرفها !

من شامم تمام شده بود  و آخرین تکه کتلتم را خالی خوردم تا مزه اش توی دهانم بماند . چنگالم را توی بشقابم گذاشتم و دستانم را زیر چانه ام  و به بابا لبخند زدم و بابا هم به من لبخند زد . آنها استکانهایشان را به هم کوباندند .

__ به سلامتی

__ به سلامتی

بابا زودتر سر کشید و سریع یک قاشق ماست توی دهانش کرد و لبهای خیسش را غنچه کرد. انگار توانست با یک قاشق ماست ازپس مزه ی تلخش بر بیاید . مادر هنوز نخورده بود توی استکانش کمی نوشابه ی سیاه ریخت و یک چند تا زیتون با قاشقش گرفت و سر کشید و سریع بعد از آن زیتون ها  را توی دهانش فرو برد . چند لحظه بعد از آن هم همین طور بینی اش جمع بود و زیتون ها را می جوید انگار تلخی از دهانش رفتنی نبود . آروقی را آهسته از دهانشان پوف کردند .

من مات مامان بودم و دلم می لرزید چون گاهی قدری که می گذشت بالا می آورد و می رفت دستشویی گاهی هم همین طور روی زمین خانه !

***

بابا این وقت ها خیلی مهربان می شد و مریم راحت تلفن را می برد توی اتاق و در اتاقش را قفل می کرد . من که آن اتاق مشترکمان بود باید زود مدادهای رنگی و دفتر نقاشی ام را با عروسک و بالش کوچکم جمع می کردم و می رفتم بیرون توی هال و غر هم نمی زدم  تا بابا یا مامان نفهمند که او من را بیرون کرده !

 

هیچ کس من را دوست ندارد ! اگر یک روز بزرگ شوم یک اسب می خرم که با آن هر جا دلم خواست بروم . این قدر اسب سواری دوست دارم ! با اسبم تازه حرف هم می زنم !

__ بابا واسم یه اسب می گیری ؟!

بابا بغلم می کند و همین طور دو دستی بشکن می زند و با چشم های مستش به من خیره می شود و برایم می خواند : مهربونیت قشنگه , هم زبونیت قشنگه , وقتی با من قر می کنی , پشیمونیت قشنگه . . .

بابا جواب سوالم را نمی دهد و من ادامه می دهم  : بابا اسب ها می تونن اگه بهشون یاد بدیم حرف بزنن , مگه نه ؟ می تونن !

و با چشم های گرد شده ماتش می شوم.

صدای جیغ و ناله ی مادر از توی اتاق خوابش می آید .

گاهی مادر که مست می کند می زند زیر گریه عین دیوانه ها موهایش را چنگ می زند .

من و بابا به اتاقش دویدیم , مریم هم پشت ما سریع به اتاق رسید .

مادر بالشی را که بغل کرده بود به سمت بابا پرت کرد و با جیغ می گفت : کثافت ! کثافت !

بابا اخم هایش در هم رفت توی چشمهایش اشک حلقه زد . من دست بابا را گرفتم و بابا دستانم را محکم تر گرفت . دستان من چقدر در مقابل دستان بابا سفید بود !

مریم سر مادر را توی سینه اش گرفت که صدایش در نیاید . مریم دلواپس بود و با نگرانی از پنجره به بیرون سرک می کشید .

مریم : آبرومون رفت ! خدایا !

مادر خودش را از بغل مریم در می آورد . موهای سیاه مادر روی صورتش ریخته بود .

پدر دستم را ول کرد و به سمت آنها رفت .

__ مهری آروم باش !

مادر موهای روی صورتش را کنار زد . گونه هایش سرخ شده بود و پشت ابرو ها و لبش چند قطره عرق بود . و با چشم های از حدقه در آمده به پدر نگاهی کرد و داشت جیغ دیگری می کشید که مریم سریع جلوی دهانش را گرفت .

__ مامان آروم تو رو خدا !

و مادر در آغوش جثه ی کوچک مریم دست و پا می زد تا اینکه آرام شد .

پدر سیگاری روشن کرده بود و اخم هایش در هم بود .

در این فکر بودم که حیف شد که بابا عصبانی شد ! شاید فردا برایم  اسب می خرید !

بابا با عصبانیت از اتاق بیرون رفت مادر دوباره داد زد: چه غلطی می خوای بکنی؟ هر گوری می خوای بری برو با اون  دهنت که از صد فرسنگی . . .

بابا ایستاد و همین طور که با حرص خیره به زمین بود با مشت به در کوباند و رفت به سمت میز تلفن.

پدر : تلفن کو ؟

مریم از جایش پرید : الان بابا ! الان !

من دویدم بیرون مادر هق هق می کرد .رگ های پیشانی بلند بابا بیرون زده بود و مدام لب هایش را  به هم فشار می داد و نفس های عمیق می کشید .

__ این هم از این بچه تربیت کردنت !

و با عصبانیت به سمت اتاق مریم و من رفت . مریم تلفن به دست همان طور که بابا به سمتش می آمد خشکش زده بود . من چشم هایم را بستم و با دو دستم گوش هایم را گرفتم . چند لحظه بعد آهسته دستهایم را از روی گوش هایم شل کردم و یکی از چشم هایم را باز کردم اوضاع بد نبود بابا سیم تلفن را زده بود و با همان دست که سیگار بود شماره می گرفت .

__ الان زنگ می زنم به بابای گور به گور شدت ! شاید از اون حساب ببری !

مامان پرید از اتاق بیرون : چیه فکر کردی می ترسم ؟!از این نکبتی که ساختی برام خوشحالم ؟! هی قسط هی بدهی ! تو چه گهی می خوری توو اون اداره ی کوفتی ؟! که من باید کار کنم !

من با ترس که مبادا بابا از عصبانیت پرتم کند روی صندلی کنار بابا ایستادم و بازوی بابا را گرفتم

__ : بابا ! تو رو خدا زنگ نزن !

مریم مامان را عقب می کشید . من زل زدم به موهای بلند سوراخ بینی بابا که همیشه برایم عجیب بود و نفس های حجیم و عصبی بابا را حس می کردم .

__ بابا تو رو خدا !

مریم پخ زد زیر گریه , دست های لرزانش را روی صورتش گرفت : بابا تو رو خدا ! آبرومون می ره ! بابا !

من گریه ام گرفت و از صندلی پایین پریدم و مریم را بغل کردم . مریم سرم را محکم به سینه اش چسباند و ناز کرد .

مادر با گریه داد می زد و به سرش مشت می کوبید . خیلی ترسناک شده بود ! با آن جای خالی دندانش و موهایش که توی دهانش رفته بود ! بابا او را بغل کرد  مادر به سینه ی پدر مشت می کوبید

***

داد و بیدادشان چند دقیقه ای بود که دیگر از اتاقشان نمی آمد . آخرین جمله را مادر گفت : تو شوهری ؟ تو گه هم نیستی !

من با شنیدن این جمله هر لحظه منتظر بودم که با لباس بیرون به قصد طلاق گرفتن حاضر شده باشند و همین طور با ترس خیره به در بسته ی اتاقشان بودم.

مریم دوید سمت اتاقمان من دنبالش رفتم می خواستم بگویم گریه نکن در حالی که خودم هم گریه می کردم . مریم در را رویم قفل کرد و من توی هال با عروسکم که روی بالش کوچکم خوابانده بودمش تنها بودم . به طرف آینه رفتم , داشتم گریه می کردم قیافه ام برای خودم جالب بود ! دیگر به هیچ چیز فکر نمی کردم و فقط گریه کردن خودم را تماشا می کردم و به نظرم وقت گریه چقدر بینی ام پهن تر می شد و چقدر زشت تر می شدم !

صدای قفل اتاقمان آمد . مریم در را باز کرد . گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت و با پچ پچ و بغض چیزی گفت و زود قطع کرد .

من اگر اسب داشتم می دادم مریم سوار شود با اینکه حتی خودم هم خیلی کم سوارش می شدم که دردش نیاید ! می دادم  سوار شود و گریه نکند !

مریم در اتاق را بست و قفل کرد.

اگر اسب داشتم می فروختمش به کسی که اسبم را نگهدارد و به هیچکس دیگری نفروشد و آن وقت پولش را به مادر می دادم تا دندانش را درست کند.

***

مریم چراغ را خاموش کرد و من دلم می خواست تا خوابم نبرد چراغ روشن بماند. اما حرفی نزدم چون مریم هنوز داشت گریه می کرد .

__ مریم !

__ هوم !

__ گریه نکن دیگه !

__ باشه .

__ مریم !

__ بله !

__ بازم که داری گریه می کنی آخه !

__ فک می کنی طلاق بگیرن ؟

__ به نظر من خب چه اشکالی داره ؟! تازه بهتر هم هس اصلا ! دیگه دعوا هم اصلا نمی کنن! می کنن؟

__ تو چه می فهمی آبرو چیه ؟! می دونی اگه فقط 40 نه 50 هزار تومن داشتم از خونه فرار می کردم !

و من فکر کردم که یک 50 تومنی توی جیب کابشنم دارم .

و بعد مریم با بغضش که در حال ترکیدن بود گفت : یه بار اگه بدونی مامان مست بود با همین دیوونه بازی هاش اومد کلاس زبان دنبالم اگه بدونی چقد خجالت کشیدم !

و من فکر کردم که چقدر خوب بود اگر مادرمان همان خانوم مجری برنامه کودک بود که چشم هایش سبز است و آرام حرف می زند و لب هایش صورتی است ! من چقدر او را دوست  داشتم ! حتی از مادرم هم بیشتر !

__ اگه فردا صب پا شدی من و ندیدی تعجب نکن!

__ صبی هستی ؟

__ نه خنگه ! فردا جمعه س ! می خوام برم ! برای همیشه از اینجا !

بغضم ترکید و یادم آمد که صبح های جمعه مامان و بابا همیشه دعوا می کنند. مثل شب های پنجشنبه که با هم عرق می خورند !

مریم همان طور که نفسش از گریه بند آمده بود , گفت : من دیگه نمی تونم می فهمی ؟! نمی تونم !

 

***

صدای سوتی با نفس های مریم از بینی اش می آمد. من مدام حواسم به همین سوت بود که مطمئن باشم مریم هنوز هست ! از تاریکی پنجره حس بدی داشتم انگار کسانی هر آن ممکن بود  خودشان را نشان دهند !

صدای پچ پچ از هال آمد و بعد صدای دوش حمام .

دلم راحت شد و دیگر نمی ترسیدم !

پلکهایم سنگین شده بود اما نباید ماموریتم را ول می کردم ممکن بود مریم برود !

بعد از چند دقیقه صدای دوش قطع شد و دوباره همه جا ساکت شد .

اگر اسب داشتم می گذاشتمش کنار پنجره ی اتاقم تا اگر بیدار بودم بیدار باشد ! و نترسم !

بلند شدم . سعی کردم در آن تاریکی چشمم به آینه و تصویرم در آن نخورد ! آهسته از اتاق خارج شدم. همه جا ساکت و تاریک بود. در اتاق بابا  و مامان را زدم . صدای بابا آمد : بله !

در را باز کردم . نور قرمز سیگار بابا که مثل یک نقطه مسیر کوتاهی را می رفت و برمی گشت تعقیب کردم.

__ چیه بابایی ؟! می خوای بری دسشویی ؟ در اتاق و باز بذار می بینمت نترس ! من بیدارم !

__ نه !

و به او یعنی همان نقطه ی نور قرمز نزدیک شدم و دستم را روی شکمش گذاشتم و کنارش نشستم.

بابا پتو را بالا برد و من که عاشق خوابیدن وسط او و مادر بودم سریع رفتم زیر پتو و خودم را توی گرمای بینشان جا دادم .

مادر صورتم را که کنار صورتش بود بوسید و نازم کرد و گفت: چی شده عزیزم ؟ خواب بد دیدی ؟

و بعد  نفس عمیقی کشید و چشم هایش را آرام بست و پشتش را به من کرد

موهای نم دار مادر را روی بالش در کنارم حس می کردم و از بوی شامپو و صابون که از تنشان توی رخت خوابشان پیچیده بود لذت می بردم . بابا دستش را دورم حلقه کرد و من خودم را زیر بغلش فرو بردم . دستم را روی سینه ی بابا گذاشتم و یکی از پاهایم را روی شکمش انداختم. به یاد مریم افتادم !

__ بابا می شه فردا با مامان دعوا نکنی ؟ آخه فردا جمعه س!

بابا من را زیر بغلش محکم تر گرفت و به خودش چسباند و پشتم زد.

من به این فکر می کردم که راه حل همه ی این درد ها را می دانم : بابا یه کم پول نداری که واسم بچه اسب بخری ؟ که حرف هم بزنه ؟!

و بابا پشتم را می کوباند و صدای قدم های ریزی از توی هال می آمد .

من پلک هایم رابستم.

 

 

چهارشنبه دهم فروردین 1390 | 22:24 | رومینا عابدی | |

 

چه قد دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه

تو آرومی نمی دونی چه قد دیوونگی خوبه !

 

استقبال از داستان خیلی کمه نه فقط توو نت توو هر جایی ! حتی وقتی برای یک مدتی انجمن داستان توی دانشگاهمون داشتیم تعدادمون گاهی دو حتی یک نفری هم می شد! که دیگه باقی دوستان داستان نویس توی شعر بهتر بودن و راهشون و انتخاب کردن و یه جورایی من حالا تنهام ! و خیلی مشتاق خونده شدن اما خسته شدم از اینکه دوستانی می گن می خونن و برمی گردن برای نقد اما برنمی گردن ! باور کنین خیلی انتظار می کشم! منی که اصلا اهل صبر و انتظار نیسم بیشتر وقتها !

از همه ی دوستانی که بهم می گن داستان هام و دوست دارن و منتظر به روز شدنم هستن صمیمانه از عمق دلم ممنونم

از دوستانی که در نظرات خصوصی برام تاسف خوردن که چرا فقط دنبال تحسین از این و اونم و این جور حرفها هم در ضمن تشکر باید بگم وقتی بهم می گین دیگه نمیان من و بخونین توقع ندارین که من بیام به التماس بیافتم !؟ من دوست دارم که همیشه من و بخونین اما فکر غرور من هم باشین به هر حال !

 

 

 این هم داستان این پست :

من تنها ترین آدم دنیا هستم

 

 

من همیشه قدم  می زنم .من همیشه جمعه ها قدم می زنم . جمعه ها لب دریا می روم و همیشه آنجا قدم می زنم و فکر می کنم . من عادت دارم وقت قدم زدن فکر می کنم  . و وقت فکر کردن جمعه ها لب دریا ام و قدم می زنم .

هر جمعه ساحل دریا انگار رد پای من را بلد هست رد پای من را در هر جمعه ساحل حفظ می کند . و من همانجاها دوباره پاهایم را می گذارم و آنجا را گودتر می کنم و فکر می کنم .

من فقط جمعه ها فکر می کنم . من فقط جمعه ها لب دریا قدم می زنم . من فقط وقتی قدم می زنم فکر می کنم , جمعه ها لب دریا که پر از تپه ها و دره هایی کم کم شده !

من پاهایم را توی دره هایی که پر از آب دریا شده می گذارم و آب دریا می پرد روی سر و صورتم.

حواسم نیست که به تپه ها نگاه کنم ! و قدم بعدی را هم درون دره ها می گذارم و فقط  قدم می زنم تا فکر کنم .

 ***

 

توی موزه کار می کنم و اصلا فکر نمی کنم !

من بر عکس دختر صاحب اینجا که سه روز پیش گفت که عاشقم است ! می توانم فکر نکنم , او نمی تواند فکر نکند.

او می گوید حتی یک لحظه هم نمی تواند فکر نکند و همیشه در حال فکر کردن است ! حتی وقتی سعی می کند فکر کند فکر نکند! حتی وقتی قدم می زند توی سالن یخ زده ی موزه حتی وقتی به یک خرس قهوه ای خشک شده نگاه می کند حتی وقتی در حال نگاه کردن به من است !

او به من گفت که" با هم ازدواج کنیم ! "

من گفتم ک فکر نمی کنم !

نه ! نگفتم اما فکر کنم او این را از من شنید! من به او گفتم سرطان دارم ! دختر صاحب موزه گفت : من سرطان دارم !

من هم فکر کردم فکر می کند عاشقم است , او گفت عاشقم است اما سرطان دارد !

من دوست دارم که او سرطان داشته باشد وقتی عاشقم است !

 

 

 ***

 

احساس می کنم آن قدر چاق شدم که در چارچوب در اتاقم جا نمی شوم!

نمی توانم بلند شوم ! نمی توانم نفس بکشم ! دیگر اگر دنبال شوم می ایستم چون می دانم همه به من می رسند !

احساس می کنم کوچه باریک تر از من است و اگر در میانش بروم یا من خفه می شوم یا دیوارهایش می شکنند!

احساس می کنم از دنیا هم بیرون زده ام !  از اتاقم از پنجره و قدری هم از لای در !  آه خدای من ! خفه شدم !

انگار هیچ تکانی نباید بخورم و گرنه همه ی دنیا را به هم می ریزم و بعضی ها را هم حتی له می کنم .

آن قدر چاق شده ام که آینه ی روبرو همه اش قسمتی از پوستم شده !

احساس می کنم زمین لاغر شده و من توپ شدم و زمین روی من ایستاده! نه دیگر واقعا انگار نمی توانم دوام بیاورم!

از چاق شدن زیادم خیلی خسته ام ! خیلی خسته !

جسمم انگار یک تابوت خفه کننده ی سنگین است و روحم یک مرده ی بی تحرک در آن !

خدای من ! نمی خواهم کسی من را ببیند ! نمی خواهم کسی هیچی از من بداند ! می ترسم کسی در اتاقم را باز کند !

من خیلی عجیب شدم ! هیچ جایی جا نمی شوم ! نمی توانم مخفی شوم !

نمی دانم چطور این قدر چاق شدم ! از کی ؟!

چقدر چاق شدم ! چقدر چاق شدم ! چقدر . . .!!!

 

 ***

 

دختر صاحب موزه قدش خیلی کوتاه است و قیافه ندارد و همیشه فکر می کند , فقط همین !

فکرهایش را توی دهانش می ریزم . اول می روم ساحل قدم می زنم . من توی ساحل فکرها را که ساختم برای او "فکرهایم " را  " فکرهایش " می کنم .

دختر صاحب موزه خیلی آهسته راه می رود و رد پاهایش اندازه ی من نیست . او روی سرش مو ندارد . دختر صاحب موزه کچل است و به این موضوع فکر هم نمی کند ! چون من به موهای او فکر نکردم و فکر نمی کنم !

من بلند قد ترین و چاق ترین آدم دنیا هستم .  من تنها ترین آدم دنیا هستم ! من به رباط ها علاقه دارم . به رباط هایی که می توانند بگویند عاشقم هستند! اما ما نمی توانیم ازدواج کنیم ! چون آن ها دارند می میرند رباط های که سرطان دارند !

من دوست دارم توی یک موزه جا بشوم من به توی موزه ها فکر می کنم ! من آنجا دختر صاحب موزه را فکر می کنم که یکی از رباط های من می شود که سرطان دارد که به من فکر می کند !

منم فقط لب ساحل دریا جا می شوم جمعه ها که تعطیلی ام در موزه است به ساحل می روم . من در ساحل همه ی روز های هفته را توی موزه فکر می کنم و قدم می زنم .

 

 

 

 

    با زلزله خودم ایران و ژاپن در وبلاگ شعرهایم به روزم

 

یکشنبه هفتم فروردین 1390 | 12:52 | رومینا عابدی | |

 

دنبال یک جمله یا یک کلمه بود تا شروع داستانش توی مغزش جرقه بزند! کنار کتابخانه نشست و سرش را توی یکی از قفسه ها بین کتابها فرو برد و در تاریکی آن بین شروع کرد به فکر کردن در آنجا احساس تنهایی بیشتری می کرد و دقیق تر می توانست فکر کند. تقریبا همه جای داستانش را می دانست به غیر از شروعش !

از آن طرف کتابخانه صدای نفس و پچ پچ شنید سریع بلند شد و به آن طرف سرک کشید پشت کتابخانه  پر از تار عنکبوت بود و مگس های مرده ی روی زمین افتاده .

__هر کی بود زود رفت!

با این حرف خواست خودش را آرام کند اما

دست و پایش از ترس لرزید . دلش یک نخ سیگار می خواست. ( تو غلط می کنی سیگار بکشی ) و به خودش گفت : من غلط می کنم سیگار بکشم !

و لبخند ریزی کنار لبش نشست. این دیالوگ دوست داشتنی اش بود در داستان جدیدی که مشغول نوشتنش بود.

روی تخت دراز کشید و به پرس پکتیو چوب های موازی چیده شده ی سقف اتاقش خیره شد و فکر می کرد اگر این ترم همه اش دروس عمومی بگیرد و معدلش را بالا ببرد ترم بعد می تواند بیست واحد لااقل بگیرد و همه اش اختصاصی , و از آن به بعد همه اش همین طور بیست واحد بیست واحد با معدل بالا  , خب پس چند ترم مانده تا لیسانس اش را بگیرد ؟!

پلکهایش سنگین شد . به پهلو شد و پتو را تا روی گوشش بالا کشید و مثل یک چادر زیر چانه اش تا کرد مبایلش را دستش گرفت , دلش می خواست با کسی حرف بزند اما کسی به ذهنش نمی رسید. گوشی اش را کنار بالشت رها کرد و چشم هایش را بست.

صدای تلویزیون قطع بود و نور آن از شیشه ی در بسته ی اتاق روی سقف و صورتش تکان تکان می خورد.چشم هایش را باز کرد  قلبش تند می زد ,

__ این وقت شب کی تلویزیون و بی صدا داره تماشا می کنه ؟!

 بلند شد و نشست , خواب از سرش پرید.

به سمت  در اتاقش رفت خواست دررا باز کند. ترسید , اگر تلویزیون روی یکی از شبکه های . . . باشد . اگر سر یک صحنه ی . . . برسد ! و چشم در چشم شو.د !

دستگیره ی در را چند بار تکان داد  تا سر و صدایی شود و بفهمند او دارد از اتاق خارج می شود . چراغ اتاقش را روشن کرد و در را آهسته باز کرد . بابا جلوی تلویزیون ,روی کاناپه خواب بود و تلویزیون هم روی یکی از شبکه های خبر ماهواره ای بود . دوباره برگشت به اتاقش و پشت میز کامپیوتر نشست و دکمه ی پاور را فشار داد و تا روشن شدنش بلند بلند پیش خودش فکر می کرد:

__ این حالت خوبه! سیگار با طعم هویج ! نه ! هویج با طعم سیگار ! همان طور که سیگار می کشه هویج می خوره یعنی همون طور که هویج می خوره پکی هم به سیگار می زنه و اینا !

رفت و هویج را از یخچال برداشت و یک سیگار بهمن از سیگار های کنار دست بابا که خواب بود! .به اتاقش بر گشت ,  اول یک گاز به هویج زد و بعد سیگار را بین لبانش گذاشت و مثل بابا سعی کرد حرفه ای با فندک روشنش کند و بعد سیگار را از دهانش در آورد و همان طور که هویج را می جوید به سرش نگاه کرد که ببیند روشن شده یا نه ! دید که فقط قدری سوخت ! دوباره همان طور که سیگار دستش بود هویج را با دندانهایش محکم گرفت و فندک را زد , سیگار سرش داغ و قرمز شد . هویج  را با دست گرفت و از بین دندان هایش رها کرد و سیگار را بین لبهایش گرفت . دود سیگار توی چشم هایش می رفت و چشم هایش می سوخت . توی آینه به خودش نگاه کرد موهایش ژولیده روی پیشانی و شانه اش ریخته بود به نظرش با  آن صورت بی رنگ و رو چقدر شبیه دیوانه ها شده بود !

به هویج گازی زد و همان طور که می جوید , دید نمی شود سیگار بکشد سریع یک نفس کوچکی کشید و همان طور که هویج های خرد شده در دهانش بودند پکی به سیگار زد و زود دودش را بیرون داد

 

*           *          *

 

صدای زنگ آیفون آمد.

__ این موقع شب !

از اتاقش بیرون رفت

پدر بیدار بود و رو به روی تلویزیون خاموش روی کاناپه نشسته بود و سیگار می کشید دود سفید سیگار بابا بالا می رفت و می رفت تا به سقف می خورد و غیب می شد .

صدا زد : بابا !

__ جان !

صدای پدر در کل خانه پیچید و چند بار منعکس شد تا آن قدر که دیگر توی پچ پچ های گنگی که هنوز می آمد گم شد.

بابا به او گفت جان ! همیشه وقتی از پدر یا از هر کسی به جای بله , جان می شنید قلبش لحظه ای از تکان می ایستاد و آن قدر سر شوق می آمد که یادش می رفت چه می خواست بگوید .

پدر گفت جان! به نظرش خیلی مشتاق شنیدن حرف اوست !

چشمش به صفحه ی سیاه تلویزیون افتاد

__ بابا نمی خوای تلویزیون و روشن کنی ؟!

بدون شنیدن هیچ جوابی از پدر به سمت تلویزیون رفت و روشنش کرد .

گوینده ی اخبار مردی با سر و روی سفید و بی مو چشم های درشت و سیاه و یک کراوات قرمز رنگ با پیراهن و کتی سفید و لبخندی یخی به داخل خانه لحظه ای به او و لحظه ای به پدر نگاه می کرد.

__ بینندگان عزیز هنوز خبری وجود ندارد ! ممنون از همه ی شما که در این لحظه با ما بودین !

صدای توو دماغی و ضمخت گوینده در فضای خانه پیچید .

__ همه ی شما . . . همه ی شما . . .

و همین طور دور تر می شد.

مرد گوینده بی حرکت مات او شده بود .

دوباره صدای زنگ آیفون آمد و او تازه یادش آمد که چرا از اتاقش بیرون آمده .

 

*      *     *

 

می خواست کامنت هایش را چک کند و بعد باید زود می رفت سراغ درس هایش.

" داستان خوبی بود اما می توانست بهتر باشد "

"داستان بدی بود اما می توانست بدتر هم باشد "

"داستان بهتری بود اگر این قدر بد نبود "

"داستان بدتری بود اگر از این بهتر می بود "

و آخری که نوشته بود:

" داستان بود؟!!!!"

سیگار را نیمه خاموش کرد و انداخت توی سطل زباله و به هویجش گاز زد. نگران بود ,

__ داستانام افتضاحن!

به کتابهای درسی اش نگاه کرد,

__ هیچی این ترم هم مشروط می شم! ای کاش زودتر بمیرم! اصلا نمی فهمم, لعنتی ! زندگی گندِ لعنتی!

اشک توی چشم هایش حلقه زد و با بغض به هویجش یک گاز دیگر زد .

__ چقدر مسخره ! هویج با طعم سیگار , سیگار با طعم هویج! چه فکر مسخره ای !

و با بغض هویجش  را می جوید.

__ در باره ی داستان جدیدم و اینا که حتما . . .! هیچی اصلا !

و به برگه هایی که آن قدر در هم و بر هم نوشته شده بود که فقط  خودش می فهمید چه نوشته , نگاهی کرد  و همان طور همه را به این طرف و آن طرف پرت می کرد می گفت همه اش بی خوده  و همه اش بی خوده ! لعنتی !

دوباره رفت توی وبلاگش , یک کامنت جدید ! , بازش کرد ,

علی کریمی کلایه : خواندمت با استعداد

گل از گلش شکفت , با خودش گفت سید مهدی موسوی هم همین را گفته بود "با استعداد"

دلش می خواست آنها را از خوشحالی بغل کند.

کسی به پنجره ی اتاقش زد , پرده را کنار کشید و با دو دستش کنار صورتش سایه کرد تا ببیند چه کسی کارش دارد  و توی حیاط است . هیچ کس نبود ! و فقط سیاهی و همین .

پرده را زود کشید . ترس برش داشت.

و دوباره این جمله با لحن شل با صدای یک مرد توی مخش تکرار شد " تو غلط می کنی سیگار بکشی " این می توانست داستان نابی بشود! و بعد هویجش را انداخت کنار میزش و گفت : نه هویج نه ! , سیگار هم نه !

مردمکانش را طوری بالا برده بود که انگار می خواهد ابروهایش را هم ببیند . انگشت اشاره اش را روی چانه اش گرفته بود و گفت : قهوه ! قهوه ی شیرین ! چطوره ؟! بوی قهوه ی شیرین تحریکش می کرد , آره ! اما اگه نشه که بوی قهوه ی شیرین هیشکی و اصلا تحریک کنه !؟

 

*     *      *

 رویش را بر می گرداند سمت پدر , پدر نیست ! و خانه انگار خالی بود ! می دود سمت اتاق پدر و مادرش , هیچ کس در اتاق نیست!

صدای زنگ آیفون این بار کش دارتر بلند می شود . هنوز توی گوشش این جمله اخبار گو می پیچید " همه ی شما "

گوشی آیفون را بر می دارد . به ساعت دیواری نگاهی می اندازد . عقربه های ساعت در جا می زنند و سرجایشان هی عقب جلو می روند ! روی ساعت 9

پیش خودش گفت : اما حالا خیلی شب تر از 9 هس!

__ بله !

صدای مردانه ای پشت سرش گفت : من آمدم داخل !

سرش را برگرداند . گوینده ی اخبار بود ! از ترس یک ضرب پرید !

گوینده لبخند نازکی به او زد .

به نظرش بوی یخ می داد . همیشه هر که را دوست داشت به نظرش بوی یخ داغ می داد . یخ داغ دیگر ! خب اصطلاح قابل پذیرش و درک خودش بود ! یخ داغ ! یعنی دوست داشتنی . یعنی همین! دوست داشتنی !

گوشی آیفون را سر جایش گذاشت و به من و من افتاد. به تلویزیون نگاهی کرد خاموش بود . بابا نبود . هیچ کس نبود .

مرد چشمهای سیاه براقش را از او نمی گرفت . لبخندش را بیشتر کرد چانه اش کشیده و صاف شده بود طوری که نور لامپ ها رویش قدری منعکس می شد.

 

*    *     *

 

قهوه را وقتی هنوز داغ بود با عجله می خورد و همان طور بو می کشید . حس خاصی نبود! یک حس بی هویت شاید! که دوستش نداشت ! و به حسابش نمی آورد ! اصلا تحریک کردنی نبود به نظرش این بو !

__ خب شاید او بشه ! من نمی شم ! او باید خیلی عجیب باشد خیلی غریب و دیوونه و اینا ! می فهمی ؟! نباید که مثل من باشه یا مثل همه !

فنجان قهوه اش را روی میزش گذاشت و روی تختش دراز کشید و مشغول نوشتن شد. بعد از چند دقیقه انگار چیزی یادش آمده باشد بلند شد و فنجان قهوه را که سرد بود برداشت و بویید .

__ بوی قهوه ی شیرین سرد ! چقدر ترسناک! به نظرم که ترسناک و ایناست! نیست !؟ اگه به نظر بقیه این نباشه ! خب او دیوونه اس! هر طوری می تونه باشه! شایدم مریخی باشه !به هر حال هر جوری می تونه باشه !

بعد ازکمی مکث با تردید گفت : البته فک کنم ها ! اما اگه مسخره باشه؟ !

و یاد کامنت هایش افتاد " می توانست بدتر هم باشد " همیشه همینه ! بدتر تر تر می شه ! مث این دفعه از دفعه  قبل و اون دفعه از .  . .

 

*    *     *

 

بلند صدا زد : بابا ! بابا !

همان طور که بین مرد و تلویزیون نگاهش را عوض می کرد , عقب عقبی می رفت تا

 روی مبل افتاد.از بیرون خانه صدای پا می شنید , صدای پای چندین و چند آدم ! میترسید ! نکند همه دارند از آنجا می روند ! زبانش بند آمده بود دلش می خواست داد بزند و کمک بخواهد صدای پاها دور و دور تر می شد و داشت کم کم شبیه پچ پچ ها می شد .و شهر شایدم زمین داشت خالی می شد .

مرد جلو آمد و کنار او نشست. خودش را کنار کشید , مرد دستش را گرفت . بوی یخ داغ را حس می کرد . مرد دستش را محکم گرفت همه ی ترسش خوابید.به نظرش شبیه کسی می آمد شبیه کسی که انگار زیاد هم می دید اما یادش نمی آمد ! جریان خونش سریع شده بود حس عجیبی داشت یک چیز  دلهره  اوری از زیر دیافراگمش تا زیر نافش  یکهو می ریخت. داغ شده بود.

 

*    *    *

 

فنجان قهوه را دوباره روی میز گذاشت

__ حالم به هم خورد! چه مسخره !

از نوشتن خسته شده بود . دلش می خواست سرش را روی شانه ی کسی بگذارد و نوازش شود و هی خودش را لوس کند و ناز شود . چشم هایش را بست . یکی از شانه هایش را از توی یقه ی گشاد بلوزش تا زیر گوشش  بالا آورد و روی پوستش به آرامی ناخنش را سر می داد . احساس آرامش می کرد و لبخند روی لبانش نشست.

 

*    *    *

 

مرد دست او را روی پاهایش گذاشت و با انگشتان ضمختش که انگار سیمانی بودند روی بازویش را نوازش می کرد . لب و بینی اش را به گردنش نزدیک کرد و دستش را آرام از روی لباسش سر داد تا پایین شکمش.

 

*     *   *

دو کف دستش را روی هم  بین رانهایش گذاشت و خودش را محکم فشار داد . بعد از چند لحظه جریان خونش که سریع می رفت آرام شد و دیگر داغ نبود  دستهایش را شل کرد و روی تخت ولو شد.

کسی به در ضربه زد

__ دخترم !

صدای پدر بود .

__ بله !

از جایش بلند شد و سریع روی صندلی پشت میز کامپیوتر و یک عالم برگه ی در هم بر هم  نشست.

پدر آرام در را باز کرد . یک سینی چای در دستش بود .

__ خسته شدی بابایی ! تا این موقع شب داری درس می خونی ؟!

و به بیسکوییت های توی سینی اشاره کرد  و گفت: از اینها دوست داری دیگه ؟!

از آنهایی بود که اصلا دوست نداشت !

__ آره بابا جون ! مرسی !

بغض گلویش را گرفته بود .

بابا از اتاق بیرون رفت . به دفتر و کتابش نگاه کرد . از خودش بیزار شد از نوشته هایش از زندگیش از دنیا .

اشک از چشمانش سرازیر شد.

__ چقدر پستم !

صدای خواب آلود مادر از توی هال آمد : خوابت نمی آد؟!

بابا : نه

__ چرا صدای تلویزیون قطعه زیاد کن ببینیم اوضاع مملکت چیه ؟! می گن قراره مردم توو تهران . . .

__ هیس! داره درس می خونه ! صدا اذیتش می کنه !

و خانه ساکت شد. ساکت ساکت !

دلش می خواست برود بیرون و داد بزند بگوید: من عوضی ام ! من پستم ! خائنم !

 و با هق هق بزند زیر گریه

اما سر جایش نشست و به نوشته هایش خیره شد.

__ مرد گوینده باید عاشق بوی قهوه ی شیرین سرد باشه! و او باید برایش بیاره , تعارفش کنه !

باید اون مرد سیگار بکشه و او بگوید سیگار می خواد( یک نخ سیگار دلش می خواهد ) و مرد بگه  تو غلط ...

 

*  *   *

 

 

روز عجیبی بود ! خیلی شب بود ! همه از آنجا رفته بودند و او از آن مرد فرار کرد یا شاید هم توانست آن مرد را از خودش فراری دهد !

 ازخانه بیرون زد ! همه جا خاموش بود .

دلش می خواست یک  شناسنامه از او با طعم مربای توت فرنگی و خامه توی یخچال بگذارد  قبلا در  یکی از داستانهایش در نوجوانی این کار را کرده بود! و شناسنامه را  تا نصف در داستان خورده بود و فکر می کرد که دیگر هویتش نیمه  شده! اما مطمئن نبود که این آدم در این شرایط که آدمی دیگر جز او احتمالا نبود برایش هویت هیچ اهمیتی داشته باشد ! بی خیالش شد !

دیگر خیلی آرام بود و بی حوصله و بی معنی. در آن شهر ساکت و تنها توی تاریکی وسط خیابان سیگاری در دستش گرفته بود  و هویجی را گاز می زد و به سمت پل رود خانه می رفت. دیگر هیچ پچ پچی توی سرش نبود.

*   *   *

 

__ بینندگان عزیز همینک خبری به دست ما رسید کسی از ما آدمها دیگر نیست ! چون بنا به اخبار به دست آمده خودش را از روی یکی از پلهای بابلسر پرت کرد توی رودخانه. احتمالا چون خیلی آدم نبود. یا خودش فهمید که اصلا آدم نیست ! البته عامل اصلی این واقعه این بود که پدرش برایش چای می آورد!

 

و او به تلویزیون نگاه می کرد که همان مرد بود! . و مادر توی اتاق صدای هق هقش می آمد و پدر با سینی چای دم اتاق او ایستاده بود !

باید خودش را می کشت ! باید تنبیه می شدم ! باید می کشتمش !

 

در وبلاگ شعرهایم هم به روزم و منتظر 

 

 

 

سه شنبه دهم اسفند 1389 | 21:2 | رومینا عابدی | |

می خواهم ضمن تشکر از همه ی دوستان خوب و گرانقدرم  که همیشه دلگرمی من برای ثبت داستان هایم در اینجایند از دوست خوب و بزرگوارم آقای علی کریمی کلایه برای همراهی اش با نوشته هایم حتی در پشت صحنه ی این وبلاگ از راه دور تشکر کنم.

 

 

 

 من با کسی حرف می زنم ؟

 

وقتی شقیقه هایش درد می گرفت قرص می خورد هر قرصی که دم دستش بود برایش فرقی نمی کرد قرص سرما خوردگی یا ضد تهوع هر چه که می خورد شقیقه هایش کمی آرام می شد و خوابش می گرفت روی کاناپه دراز می کشید و بازو و آرنجش را تا آنجا که می شد دور چشم ها و سرش می گرفت و کم کم نفس هایش آرام  تر می شد . چروک هایی که از کشش زیاد دستانش روی پیراهنش افتاده بود وا می رفت  و شل می شد قسمتی از ابرو و مژه هایش از پشت مچ دست پر مویش بیرون می زد و نفس هایش کم کم به خر خر تبدیل می شد من همیشه همین وقتها بود که به خانه می رسیدم  و مجبور بودم ساکت باشم در را آهسته باز و بسته کنم شیر آب آشپزخانه را با فشار بسیار کم باز کنم .و زیرش ابر  و اسکاج بگذارم با جوراب روی زمین خانه قدم بگذارم و همه ی اینها ! که البته  به عبارتی تقریبا کاری نکنم و بنشینم.
                        *         *          *

صدای به هم کوبیده شدن در های آهنی با کشیده شدن دمپایی ها قاطی که می شود  شقیقه هایم تیر می کشند تمام جمجمه ام داغ می شود یک نفس عمیق می کشم و چشم هایم را می بندم و گوش هایم را می گیرم, چند لحظه صبر می کنم تا صداها قطع شوند

                              *            *           *

از وقتی  رسیدم فقط صدای ریز خرخرش در خانه بود که آن هم لحظاتی است قطع شده با اینکه فردا امتحان دارم حتی درس هایم را هم نمی توانم بخوانم . صدای جابجا کردن ورق های کتاب اگر در می آمد چهار ستون بدنم میلرزید که او با آن ابروهای کت و کلفت و در همش یک هو به من خیره شود و هر چه که دم دستش هست را روی سرش خراب کند و خودش را از روی تراس خانه به کف جاده پرت کند ! بعید نبود ! درد شقیقه هایش گاهی امان او را می برید ! شاید حتی من و کتابم را از تراس خانه به بیرون پرت می کرد و بعد یک نفس عمیق
می کشید و قرص دیگری شاید می خورد و بعد دوباره می خوابید این دفعه بدون مزاحم اما !
نه ! خب پلیس ها همسایه ها همه آن وقت می آمدند و بیدارش می کردند ! شاید آن وقت همه را می کشت نه! شاید هم همه ی قرص ها را از خانه جمع می کرد و در زندان آنها را می خورد و یکسره می خوابید  و آن وقت شاید با مزاحمان کمتری !


                              *         *           *

دستی تکانم می دهد چشم هایم را باز می کنم و دستم را از روی گوش هایم بر می دارم.
_ خوبی ؟
صدایی از پشتش می آید: چه مرگش شده باز این ادا ها رو در میاره؟
_ هیچی ! فقط خفه شین همه تون !
 و دختری که روبرویم چهار زانو نشسته بود را کنار می زنم و به دختری که پشتش
ایستاده زل می زنم و می گویم : مخصوصا تو ! فهمیدی لعنتی ؟

                          *            *              *

نمی دانم اگر یک روز قرص های خانه تمام شوند چه می کند ؟! شاید برود دکتر تا معاینه شود و قرص های مخصوص برای بیماری اش را بگیرد آن وقت با آن قرص ها شاید حالش بهتر
شود و حتی اگر خواب است من بتوانم درس هایم را بخوانم در این دو سالی که اینجا دانشجو شدم و خانه ی عمو زندگی می کنم بی صدا ترین سالهای عمرم است طبق معمول شاید
بهتر است سراغ خیال هایم بروم اینجا بین در  ورودی و گلدان بزرگ کاکتوس روی زمین می نشینم و به دیوار تکیه می دهم قرنیز های یخ زده ی دیوار به پشتم می خورند . به خودم
می لرزم ! می دانی من این قسمت خانه را دوست ندارم . چون همیشه کنار این گلدان سوسک های بزرگی را می بینم احساس می کنم که اینجا قدری کثیف است اما فعلا اینجا بهترین نقطه برای راحتتر نفس کشیدن است . وقتی برای بی صدا ماندن خانه حتی نمی شود دستگیر ه ی آهنی هیچ دری را چرخاند  و وارد هیچ اتاقی شد . خیلی دلم گرفته , نمی شود گفت بی خودی اما همین طوری الکی ! چقدر دلم می خواهد با یکی حرف بزنم ! به عمو نگاهی می اندازم هنوز خواب است. خوابِ خواب! چه دیکتاتوری خفه کننده ای !
تصویر عمویم در خیالم شبیه دو ابروی در هم است که اعصاب ندارد  و  به قول خودش سیم هایش قاطی پاطی است . آن قدر که انگار هر آن ممکن است سرش را به دیوار بکوبد . شاید
اگر یک روز قدری نترس شوم تمام قرص هایش را خالی کنم در چاه توالت و خلاص ! لعنتی ها !
احساس می کنم که سایه ی کوچکی از کنار گوشم روی دیوار عبور می کند.
 با دلهره سرم را بر می گردانم ! نه ! خیالاتی شدم سوسکی وجود ندارد!
صدای زنگ تلفن
خدای من !  به سمت تلفن می دوم و در این حین دو بار دیگر صدای زنگش قلبم را از ترس از هم  می پاشد

                   *           *             *

کنار گوشهایم روبرو و بالای سرم همه جا انگار با مداد سیاه هاشور شده بود خط خطی و تاریک ,  دستهای بزرگ و پر مویش را روی میز کوباند

_ حواست کجاست؟!
دستانش ! دستانش !
می ترسیدم به او نگاه کنم اگر خودش باشد!
_ خب!
آب دهانم را قورت می دهم .
_ یک سوسک شاخدار از زیر سرش بیرون امد , سرد بود و

                          *                *                *

گوشی را بر می دارم نوک انگشت شصت پای عمو از پشت پارچه ی کرم رنگ کاناپه پیدا بود . احساس کردم تکانی به خود داد ! صدای زنانه ای آن طرف خط پشت هم تکرار می کرد :
الو! الو!
عمو انگار بیدار نشد ! نمی دانستم چه کار کنم ! ممکن بود اگر حرف بزنم عمو با صدایم
بیدار  شود !

                          *          *             *

همه جا  پر از سوسک شده بود . کنار گلدان کنار صندلی ها  کنار پای او  و زیر پاشنه ی کفش های ضخیمش یکی از آنها را له کرد .
_ مجبور شدم ! اول همه ی سوسکها را
_ کشتیش؟
_ اول همه ی سوسک ها

                      *                *                 *

                     
گوشی را قطع می کنم و سیم تلفن را می کشم !
نبض پایم از استرس آن قدر محکم می زند که زانو هایم خودش تکان می خورد .
کلافه شدم باید برای تغییر اوضاع کاری کنم .
روی میز هر چه قرص بود را آهسته و بی سرو صدا بر می دارم و قرص های داخل قفسه را هم ! و همه را میان زباله های خیس سطل زباله ی آشپزخانه فرو می کنم از درستی کاری که کردم مطمئن نیستم اما فوقش بروم و همین طوری چند قرص سرما خوردگی و اینها را بخرم و تحویلش بدهم!حس دوگانه ای دارم نکند کار بدی کرده باشم و اوضاع خراب تر از این شود ! سعی می کنم خودم را آرام کنم !
کارم منطقی بود شاید حتی زود تر باید این کار را می کردم ! به نفع خودش بود !

                 *            *              *


_ بدون قرص ها خودش می مرد
_ پس ؟!
لیوان آب را سر کشیدم
_ له اش کردم
_ اعتراف می کنی ؟!
_ اعتراف ؟!
به او خیره شدم
خودش بود ! ابروهایش در هم بود چشم هایش ! خودش بود !
به برگه های جلوی دستم روی میز اشاره کرد
_ بنویس!
لیوان آب توی دستم می لرزید . به برگه ها نگاه کردم .

                 *               *                 *
              
می دانی حالا باید تمام مدت منتظر بیدار شدنش باشم اصلا نمی توانم حتی خیال پردازی کنم ! نمی دانم کی بیدار می شود !
صدای آیفون در می آید و یک ضرب می پرم گلدان گل  کنارم تکانی می خورد اما با این همه سر و صدا به نظرنمی آید عمو بیدار شده باشد!
با عجله گوشی آیفون را بر می دارم و با لحنی بریده و کوتاه می گویم : بله!
زنی پشت در با عمو کار داشت و پرسید که او خانه هست و من فقط گفتم : نه!
گوشی آیفون را سر جایش گذاشتم .
به طرف عمو رفتم و سایه ام روی سرش افتاد مچ دست آویزانش را گرفتم تا روی سینه اش بگذارم و ملافه را تا گردنش بکشم دستهای عمو سرد بود و تکان نمی خورد !
_ عمو ! عمو !
قدری از شاخک های یک سوسک از زیر عمو پیدا شد .
به عمو تکانی دادم و عمو با همان حالت روی زمین زیر پاهای من افتاد.


                    *               *                   *

خونش توی صورتم پرید آب دهانم که از لبهایم آویزان شده بود را هورت کشیدم.
بلند شدم و با پشت آستینم قطره خونی که روی مژه هایم آویزان بود را پاک کردم .
لیوان شکسته و خونی هنوز  توی مشتم بود.
همه جا سیاه بود . قلبم تند می زد .
آنجا فقط دو تا صندلی بود یک میز و یک لامپ که انگار همه جا را تاریک تر می کرد .
در! در کجا بود ؟!

                       *            *               *

عمو شبیه دو ابروی در هم همیشه زیر سایه ی تاریکی که از تخت بالایی روی تختم می افتد می نشیند . ملافه ها پر از احساس موهای زبر عمو هستند و دستان گوشتالوی او
وقتی داخل ملافه ی سفید خانه اش پیچیده شد و . . .
من با کسی حرف نمی زنم و هم سلولی هایم هیچ وقت حتی به خاطر درد شقیقه هایم هم که شده سکوت را رعایت نمی کنند و من مدتی است که دیگر یک دانه قرص جوابم را نمی دهد  و مشت  مشت  قرص برای آرام تر شدن شقیقه هایم می خورم هر قرصی که در دسترس باشد هر  قرصی!

 

 

در وبلاگ شعرهام به روزم هستم و مشتاق حضورتون


 

 

سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 | 20:15 | رومینا عابدی | |

هیچ کدام خودشان را یادشان نمی آمد. سکه ی 2 ریالی اولین سکه ای بود که چند سال پیش توی چاله سقوط کرده بود.توی تنهایی روزهای اول مدام به نوری که گاهی از شیار کوچک سقف می آمد و تاریکی آنجا را می شکافت خیره می شد و به مردمکان سیاهی که گاهی از شیار به او نگاه می کردند امید می بست که به زودی او را از آنجا نجات خواهند داد و برای خرید نان و سبزی یا کلی آبنیات و بستنی خرجش می کنند . اما کسی سراغش نیامد فقط بعد از روزها سکه های دیگری هم از شیار به ته چاه سفالی سقوط کردند, سکه های 50 ریالی 100 ریالی.

بی حرکت کنار هم به شیار سقف که اکثر وقت ها روشن بود نگاه می کردند . گاهی هم شیار سقف در تاریکی مطلق بیرون و داخل چاه پیدا نبود اما سکه ها در آن حال هم خیره منتظر می ماندند. گاهی صدای خنده های بچگانه ای شنیده می شد و به همراهش زمین لرزه ه ای در چاله ی تاریک شروع  می شد سکه ها به شدت به هم و به زمین و دیواره ها و سقف می خوردند و از خود صداهای ظریف و نازک و بلندی سر می دادند. سکه ی 2 ریالی که از همه بزرگتر بود توی آن لرزش ها و پایین و بالا شدن ها با حسرت به شیار روشن خیره می شد که شاید با این تکان ها به آن برخورد کند و به بیرون پرت شود . اما هیچ وقت این اتفاق نیافتاد و همیشه بعد از دقایقی چاله از تحرک می ایستاد و روال پیشین دوباره تکرار می شد فقط با این تفاوت که جای سکه ها با هم جابجا می شد. اما حالا بعد از گذشت چند سال زمین لرزه ها تقریبا قطع و صداهایی که از بیرون آنجا گاهی شنیده می شد به خاطر حجم زیاد سکه ها و اسکناس های انباشته شده توی چاله خفه تر شده بود.

دیگر تقریبا حجم آنها تا شیار یا همان خورشید فرضی سرزمین سفالی سکه ی 2 ریالی رسیده بود و دیگر سکه ی 2 ریالی و دوستان اولیه اش نوری نمی دیدند و فقط سنگینی وزن بقیه را به روی خود احساس می کردند آنها دیگر برای سکه ها و اسکناس های بالایی حکم زمین را داشتند چون ته ترین و آخرترین سکه ها بودند گرچه شاید بیشتر از بقیه هنوز منتظر بودند. توی آن سکون در این چند سال , گاهی پیش می آمد که بین انبوه جمعیت تکانی به خود دهند و یادشان بیاید که توانایی آزادی را دارند گرچه موقعیتش را ندارند.

گاهی سکه ی 2 ریالی با خودش فکر می کرد که شاید برای تمام بی ثباتی ای که داشت انسانها او را محکوم به جهنم کرده اند یا اینکه برای فرار از قدرت زیادش که آنها را به خودش نیازمند می کرد او را تبعید کرده اند و همه ی پولهایی که داخل آن سیاه چال انداخته شده بودند به نظرش شاید داستانشان همین طور بود . گاهی یادی از خاطرات کم رنگ و پیرش می کرد یاد اینکه همیشه فقط بود در هر جا که می گذاتنش آدمها خودشان را به او می سپردند و او بی شکایت حتی اگر بدون رضایت همانجا که گذاشته شده می شد می ماند.

از وقتی که وارد این دنیا شده بود نمی دانست که دقیقا در این مکان بی تاثیر چه اتفاقی قرار است بیافتد و او چه کاری باید بکند.

گاهی تردیدی در او می افتاد که نکند آدمها فکر می کنند که سکه ها در اینجا حالشان بهتر است و با خود می گفت که اگر جای آخرین سکه ی نزدیک به شیار روشن باشد مثل او سکوت نمی کند و دردهایش را بلند داد می زند.سکه سکوت اجباری اش را از آن خفقانی که سالها به آن دچار بود می دانست.

برایش نا امید کننده بود که خودش را برای  همیشه متعلق به آن سیاهی مطلق بداند.

*                  *                   *

سیاه چال تکانی خورد همه دستپاچه شدند سکه ها که در آن تاریکی هیچ کدام نمی دانستند چند تومانی هستند همه یک شکل و یک  ارزش در کنار هم حس می شدند از سر شوق آهسته به هم طعنه هایی می زدند . سکه ی 2 ریالی باورش نمی شد ! او که تجربه اش از همه بیشتر بود نمی توانست تصور کند که دقیقا چه اتفاقی دارد می افتد.

ناگهان سکه ها و اسکناس ها در سیاه چال زیر و رو  شدند . همه ترسیده بودند سکه ی 2 ریالی هم از شدت ترس از همه ی آرزوهایی که تا آن زمان داشت پشیمان شده بود و توی تکان های سریع و وحشتناک , سکون چند ساله اش را می خواست.

با یک  صدای دلهره آور همه در روشنایی وسیعی از سفیدی دیوار به روی قرمزی گلهای فرش ولو می شدند سکه ی 2 ریالی و 50 ریالی که از اولین سکه های افتاده در آن چاله بودند از ترس در آن روشنایی همان طور در کنار موزاییک هایی لخت میان فرش و دیوار  قِل می خوردند طوری که انگار پا به فرار گذاشته اند تا اینکه سکه ی 2 ریالی که جلوتر بود تعادلش به هم خورد و با صدای ظریفی به روی موزاییک ها افتاد سکه ی 50 ریالی قهوه ای رنگ که کمی از 2 ریالی کوچکتر بود هم پشت او از توان افتاد و روی سکه ی 2 ریالی دمر شد . دستی آن دو را از آن گوشه از روی موزاییک ها و روی پرزهای فرش و خاکروبه ها و تکه های شکسته سفال به سمت جمعیت کشاند . سکه ی 2 ریالی نگاهی به چشمهای پر از شوق دختر کرد . مردمکان سیاه دختر از روی هر سکه و اسکناسی که برداشته می شد به سرعت به روی سکه و اسکناس دیگر غلت می خورد چشمهای دختر بعد از گذشت این همه سال برای سکه 2 ریالی آشنا بود اما مطمئن نبود که دختر هم او را بشناسد دختر همه ی پولها را با دقت می شمرد و در کناری می گذاشت تا اینکه در آخر به سکه ی 50 ریالی و 2 ریالی رسید . سکه ی 50 ریالی  که مطمئن بود برای دختر ارزش بیشتری دارد بی هیچ توجهی به سکه ی 2 ریالی در نگاه گریزان دختر خودنمایی می کرد. دختر او را برداشت و به پشت و رویش نگاهی انداخت و با کمی مکث او را بین سکه ها انداخت و بعد نگاهی به سکه ی 2 ریالی کرد و بی تفاوت به او پول ها را در کیفش ریخت و از اتاق خارج شد.

*                      *                    *

سکه ی 2 ریالی خسته بود . همه چیز با آنکه تمام شده بود اما ادامه داشت. او بین گل و لای  زیر تشعشعات خیره کننده ی خورشید از پشت چمن ها به پسرک آدامس فروشی خیره شده بود که به دنبال مردم می دوید و می گفت : تو رو خدا ! آقا ! خانوم ! دو تا بسته بخرین فقط 1000 تومن !

جمعه هشتم بهمن 1389 | 6:27 | رومینا عابدی | |

بچه که بودم اون  یه نوجوون بود یه جورایی بازم همین قیافه رو داشت منهای ریش و سیبیلش اما بازم همه چی توی صورتش مچاله و در هم و بر هم بود لبهاش زیر سایه ی بینی پهن و غضروفی سر پایینی اش معلوم نبود هر وقت بهش سلام می کردم ادای مهربونا رو  در می آورد وبا یه لبخند چندش آور و غیر قابل تحمل من و روی پاهاش می ذاشت همیشه ازش حالت گریز داشتم. یه بار خودش هم این سوال و ازم پرسید که دوست نداری بغلت  کنم و ماچت کنم ؟  منم با خجالت سر تکون دادم و گفتم نمی دونم! بعد اون گفت: آخه تو خیلی نازی!

هنوز که هنوز وقتی یاد این حرفاش می افتم از ته دلم توو ته مغزم یه ایش بزرگی نوشته می شه طوری که بی اراده به زبون میارمش! در بچگی چندین بار تصمیم گرفتم یک جوری از شرش خلاص بشم یک بار یک نامه  بی نام و نشون نوشتم  که توش تهدید به مرگش کرده بودم و توی خونه شون انداختم.

 

مو های اجق وجقش تا سر شونه هاش بود ابروهای ناله واری داشت و انگار می خواست خودش و بزنه به موش مردگی بعد فکر می کرد لابد که از اون دو تا چشم بابا غوریش معصومیت می ریزه! حالم ازش به هم می خوره

مخصوصا از اون دندوناش که وقتی می خنده بین اون همه موی صورتش یهو چشم و مات خودشون می کنن یه حالت خیس چندش آوری دارن انگاری نور از انحنای کم سرسره ای دندوناش یک راست توو مردمکای چشم آدم منعکس می شه یه جوری که خیلی تو ذوق می زنه

 لعنتی!احتمالا اون هم با اون مردی که همراش هست می خواد سوار شه! همیشه با اون هیکلی که قد یه کوسه عظمت داره می گفت دلش قد یه گنجشکه! حرص آدم و با این لوس بازی هاش در میاره! خیلی هم فکر می کنه با مزه است!

 

از پشت شیشه ی ماشین که من رو دید لبخندش را پهن تر کرد و غبغبی بیرون انداخت و ابروهایش را برای مثلا غافلگیر شدنش بالا انداخت . دوستش که قد بلندی داشت با مو های سیاه پر کلاغی خیلی کوتاه مات گوشی اش در فکر بود.

اول او سوار می شه و کنار من  می شینه و بعد دوستش.

چقدر بوی آب دهن می ده! از همیشه بیشتر کفرم رو در می آره!

سرم را بالا می گیرم و نگاه ریزی بهش می کنم و سلام.

نفسی بیرن می ده و دستی روی رون هاش می کشه  و با حالتی که انگار با یک بچه دو ساله طرف است جواب سلامم را می ده و با کلی خوش و بش های مسخره که من همه رو با مرسی و این حرفا جواب دادم!

 

مرد جوونی روی صندلی جلویی می شینه . بوی بخار حمام و صابون و کف می ده. با معلوم بودن عبور دندونه ها ی شونه از موهای بالای گوشش که تا پس سرش اومده بود آدم مرتب و تمیزی به نظر می رسید.

راننده سوارمی شه.

 ای کاش اول که اومده بودم همون صندلی جلو می نشستم !

سویچ را می چرخونه و همان طور که یک دستش سوار فرمون و نگاهش به آینه ها ست کمربندش رومی بنده  مسافر کنارش اما توجهی به کمر بند صندلیش نمی کنه! نمی دونم چرا آدم هایی که کمربندشون رو توی ماشین نمی بندن به نظرم انگار مسواک هم هیچ وقت نمی زنن! با این موهای شونه زده و این بوی حمام و بخار گرمی که ازش می آد فکر نمی کردم دندونهای کثیف و جرم گرفته ای داشته باشه!

 

صدای زنگ گوشی دوستش که فقط زانوهای حجیمش توی شلوار جین آبی سنگشور شده اش به چشمم می خوره , در میاد.

من خیره به جاده می شم هیچ سوژه ی قابل توجهی توی خیابون نیست ! سنگینی نگاهش رو حس می کنم!

_پس خوب خوبی؟

سرش رو  اونقدر به صورتم نزدیک کرد که وقتی سرم را بر می گردانم نزدیک بود پیشونی هامون به هم بخوره!

_ آره خوب خوب خوبم مرسی

سرش را قدری خم می کنه و چشم هاش رو تا اونجا که می شد به موازات چشم هام می کنه انگار که بخواد چیزی بگه نفسی می گیره  و همون طور به من خیره می شه

دوستش به شونه اش می زنه سریع سرش را برگردونه.

_ معرفی می کنم علی آقا از دوستان خوبمه ! ایشون هم سحر خانوم همسایه ی قدیمی مون.

با لبخند به دوست از خود راضی اش که انگار به زور لبخند می زنه می گم خوش و قتم !

دوستش بوی کفش نو می ده از بس از خود راضی هست من و یاد صاحب کفش فروشی ها میندازه که همیشه برای پا زدن کفش ها به خاطر پاهای پهن و بزرگم از نگاه مسخره و ماتشان خجالت می کشیدم

_ این روزا چی کار می کنی؟ مدرسه ات که تموم شده آره؟

نمی تونم نگاهش کنم صورتش خیلی نزدیک صورتم بود همون طور که نصف و نیمه به شیشه و صندلی و موهای سفید و ژولیده ی راننده نگاه میندازم می گم: نه الان پشت کنکورم

_پارسال قبول نشدی؟

دستی روی موهای روی پیشانی ام می کشه

_ نه

 

نگاهی بهش میندازم

موهام رو همین طور کنار صورتم نگه داشته اونقدر لب هایش نزدیک لبهایم هست که نفس هاش قاطی نفس هام می شه.

انگار روی لبهایم وزنه ی صد کیلویی گذاشتن و خیلی دستشویی ام هم گرفته!

مسافر جلویی زیر چشمی نگاه گذرایی به سمت ما میندازه و بعد طوری نگاهش را از ما می گیره که انگار دلش هنوز می خواد همین طور خیرگی ما را به هم تماشا کنه.

من الکی خندیدم و او هم , دندونهاش معلوم شد.هنوز چنرش آو.ر بودن!

دلم می خواد بوسیده بشم

ماشین با عبور از یک پیچ توی لاین سرعت می افته

سرم رو ازش برمی گردونم

احساس می کنم دوستش دارم

شنبه بیست و پنجم دی 1389 | 1:28 | رومینا عابدی | |

پنکه رویش کمی به بالا بود و با سوت ریزی که از میان پره هایش می آمد ژستی به خود گرفته بود و همان طور که می گشت همه جا را می پایید از سمتی که مادر نشسته بود و موهای ندا را شانه می زد حرکت می کرد و از سعید و مریم که در کنار دایی منصور نشسته بودند و به همراه او هندوانه می خوردند می گذشت و سرش را به سمت دیگر خانه که کسی در آنجا نبود می رساند و باز بر می گشت.

مادر کش مویی که در مچش گذاشته بود را باز کرد و دسته ی موهای سیاه و صاف ندا را در آن گذاشت.

ندا که با حرکت دادن سرش به این ور و آن ور از تکان خودن طره ی موهای سیاهش از این شانه به آن شانه لذت می برد به سمت سعید و مریم و دایی رفت و در کنارشان نشست پنکه به او نگاهی کرد و بی تفاوت گذشت تا به مادر برسد در همین حین صدای پدر آمد: نسرین!

مادر: بله!

_پس این چایی چی شد؟!

مادر با عجله از جایش بلند  شد و باد پنکه پایین دامن بلندش را تکان داد و از او گذشت مادر در آشپزخانه را باز کرد پنکه که نگاهش در برگشت بود نگاه دایی را که به مادر خیره بود فهمید اما خودش به مادر نرسید و در آشپزخانه بسته شد و پنکه بی تفاوت به مکان تازه رسیده اش دوباره پشت کرد و برگشت و این بار نگاه دایی به زمین بود و در فکر, تا اینکه با حرف مریم از فکر در آمد

مریم:دایی دفتر املامو بیارم ببینی چند تا بیست دارم؟

سعید:منم بیارم؟

و هر دو بلند شدند و دفتر املاهایشان را آوردند

دایی نگاهی به ندا انداخت و لوپش را کشید و گفت: ندا جون من کی بزرگ می شه بیستاش و واسه دایی بشماره؟!

سعید دفترش را آورد و روی زمین پهن کرد و مریم بالای سر دایی ایستاد و منتظر بود که شمارش بیست های سعید تمام شود و نوبت به او برسد

چهره ی دایی با چشم های ریز و گونه های برجسته اش توی  لبخند همیشگی اش مهربان تر به نظر می رسید

وقتی شمارش بیست های مریم هم تمام شد دایی از مریم پرسید:مریم جان وقتی بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی دایی؟

_ من می خوام خانوم معلم شم دایی دوست دارم معلم بچه های خودم هم توو مدرسه شون بشم

سعید پرید و گفت: دایی من می خوام سید بشم جدم بگیره اون وقت همه واسم کادو می خرن!

دایی با خنده قدری سریع تر از پنکه رو کرد به ندا و گفت : تو چی دایی جون؟

_ من می خوام عروس بشم , خانوم دکتر پلیس هم بشم

مریم دستش را به عنوان اجازه صحبت گرفتن بالا برد و با شوق گفت:دایی ! دایی! من یه چیز بگم؟ یه چیز بگم؟!

و با چشمان برق گرفته اش خیره به دایی گفت:دایی من بگم چه آرزویی دارم؟

باد پنکه  لحظه ای توی چهره ی دایی خورد و رد شد و دایی در فکر هایش مات مریم شده بود

مریم: آرزو دایی! آرزو که می دونین چیه!؟ من بگم چه آرزویی دارم؟!

ندا: من نمی دونم آرزو چیه؟!

سعید: یعنی یک چیز که خدا براوردش می کنه مث دعا , هر چیزی که دوست داری بعدا داشته باشی

ندا: آها مثلا یه خونه دو طبقه صورتی زرد آبی و طلایی و  . . .

مریم حرفش را قطع کردو گفت: آرزو اسم هم هست می دونستین؟!

پنکه که  نگاهش به در بسته ی آشپزخانه بود راهش را دوباره به سمت آنها عوض کرد

دایی:بگو عزیزم!

مریم: من آرزو دارم بابام مریضیش خوبه بشه!

مریم که با این حرف انتظار تحسین داشت با شوق به دایی خیره ماند

ندا: مگه بابا مریض شدش؟

سعید قبل از اینکه مریم حرفی بزند برای اینکه در خودنمایی از مریم اولتر شود همان طور که خیره به چشمهای دایی بود  گفت: آره پس فکر کردی چرا همیشه بابا می ره توی آشپزخونه که دواش و استفاده کنه؟! دیدی بابا بعدش چقد خوب می شه حالش , قبلش اصلا حوصله نداره!

مریم: آره بابا مریضی معتادی داره ولی  ندا نباید به هیچکی بگی ! اگه بگی بابا رو می برن زندان! نگی یه موقع به هیچکی!

پدر از آشپزخانه خارج شد و در حالی که در یک دستش سیگار بود دست دیگرش را به روی سینه اش گذاشت و با نگاهی به دایی گفت: چاکر آقا منصورم هستیم!

پنکه که هنوز متوجه پدر نبود سرش را از سمت دیگر خانه برگرداند

دایی از جایش در حال بلند شدن بود و پدر در حالی که می نشست پشت هم از دایی می خواست که برای او بلند نشود! و  دایی که کاملا هنوز بلند نشده بود دوباره نشست.

ندا از کنار دایی به سمت پنکه رفت ودر نزدیکی نرده های محافظ پره های در حال حرکت پنکه با صدایی کشیده آ آ آ آ   می گفت و از پخش شدن صدایش در میان پره های پنکه شاد میشد و با ذوق به دایی که در پشتش بود نگاهی می کرد و دوباره تا اینکه پنکه به نزدیکی او برسد منتظر می ماند و با رسیدنش به نزدیکی اش تا دور شدنش به همراه پنکه یک حرکت رفت و برگشت کوتاهی انجام می داد و وقتی پنکه از او نسبتا دور می شد صبر می کرد و دوباره شروع می کرد: آ آ آ آ  . . .

 

مادر هم از آشپز خانه آمد و کنار او نشست , بر روی پیشانی اش دانه های ریز عرق نشسته بود . مادر بلوزش را به روی تنش جلو و عقب می برد تا کمی خنک شود.

مادر: ندا جان این طوری نکن! بذار یه کم باد بیاد!

ندا با نگاهی به مادر یک آ آ آ دیگر گفت و سریع از جایش بلند شد و به طرف دایی رفت که ناگهان ظرف هندوانه ای را لگد کرد و ظرف دمر شد!

پنکه با بی خیالی نگاهی به چهره ی دایی و ندا انداخت و رد شد و ندا که توقع داشت به خاطر این اتفاق دعوایش کنند خودش بی اختیار زد زیر گریه

دایی همان طور که ندا را بغل می کرد گفت: اشکالی نداره ندا جون!

مادر با عجله ظرف ها را جمع کرد و آن جا را تمیز کرد و دایی که سعی می کرد اشک های ندا را پاک کند گفت : ندا جون من دیگه باید برم ! یعنی من و ناراحت از اینجا می خوای بفرستی خونه!؟ من اومدم شما رو ببینم خوشحال بشم !

ندا با این حرف ها گریه اش شدت گرفت و در میان گریه اش با لغات نا مفهومی که ادا می کرد سعی داشت چیزی بگوید ! نفس نفس می زد و وقتی موفق به گفتن جملاتش در میان گریه اش نشد جمله اش را کوتاه کرد و گفت: منم میام!

پنکه مشغول پخش کردن دود سیگار پدر بود و نگاه تند وتیزی به بقیه هم می انداخت

سعید تلویزیون را با اشاره ی پدر روشن کرد و نور های آبی و زرد و قرمزش روی دیوار روبرویش افتاد پنکه که پشتش به تلویزیون بود  همان طور در نورهای رنگی ای که رویش می افتاد گیج به نظر می آمد و صدای سوتش را  در همهمه ی تلویزیون و گریه ی ندا , انگار خودش هم نمی شنید!

دایی ندا را روی زمین گذاشت و سرش را بوسید سعید هم کنار آنها رفت و مادر و مریم هم نزدیک دایی ایستادند . پدر چشمانش نیمه بسته بود و سیگار در حال اتمام میان دو لبش بود . پنکه از سمتی که پدر نشسته بود گذشت و از مسیر خالی از آدم های خانه رد شد و در سمت  دیگر باز کسی را ندید وقتی همه نزدیک در خانه ایستاده بودند!

دایی: آقا محمود دیگه رفع زحمت می کنم!

پدر از جایش تکانی خورد و چشمانش بیشتر باز شد : خواهش می کنم ! خواهش می کنم !

از جایش بلند شد و به دایی دست داد. دایی به بچه ها لبخندی زد و خداحافظی کرد و رفت.

با رفتن دایی ندا مدام گریه می کرد. پدر با لبخندی به او نگاه کرد و گفت : چی شده ندا خانوم؟! گریه واسه چیه بابایی!؟

و موهای ندا را نوازش کرد و سرش را بوسید.

صدای موسیقی از تلویزیون می آمد نور آبی و نارنجی بر روی دیوار و زمین خانه تکان تکان می خورد.

پدر : دیگه گریه نکن بابایی!

ندا در مقابل این مهربانی و توجه پدرش که برایش تازگی داشت حرفی نمی زد و احتیاط می کرد که مبادا پدر دوباره همانی که می شناخت بشود ! خیره به پدر نگاه می کرد و می خواست مطمئن شود که واقعا پدر این قدر او را دوست دارد!

آهسته به پدر گفت: بابا واسم عروسک می خری؟

و وقتی فهمید که پدر متوجه حرف او شده قدری بلند تر گفت: الان نه ! می دونم الان شب نمی شه! ولی فردا واسم می خری!؟

ندا که هنوز توجه پدر را به خودش می دید ادامه داد : یه عروسک کوکی که لباس عروس صورتی تنش آواز می خونه ! من دیدم! اون قدر قشنگ بود ! اما مامان پول نداشت واسم بخره ! واسم می گیری بابا ؟!

پدر که سیگار بعدی را روشن می کرد گفت : عزیزم ! چشم ! عروسک ؟ چشم !

ندا با ذوق و هیجان بیشتر : بابا فردا جنگل هم بریم ؟ من این قدر دوست دارم برم جنگل! هیچ وقت من جنگل نرفتم ! همه دوستام آسیه و شیوا همه تا حالا یه خیلی جنگل رفتن ! بابا بعدش شهر بازی هم بریم ؟

_ چشم ! چشم !

ندا که  از ذوق در حال پر کشیدن بود به چشم های پدر خیره شد و گفت : بابا فردا واسم کیک تولد چی! می گیری ؟ بابا من آرزومه کیک تولد ! می دونی  آرزو یعنی چی !؟ بابا کیک تولد آرزومه ! یه کیک تولد گل صورتی ای بزرگ ! بابا واسم می گیری !؟ بابا فردا واسم اصلا تولد می گیری؟!

_ چشم فردا واست کیک تولد و اصلا تولد می گیرم ! چرا که نه واسه یه دختر گلی مث تو !

مریم و سعید هم در این فکر بودند که در خواست هایشان را به پدر بگویند که مادر با جدیت گفت : بچه ها پاشین رخت خوابتون و توی اتاق پهن کردم !

پنکه از سمت ندا و پدر به سمت مادر در حرکت بود . مادر به سمت تلویزیون رفت و صدایش را کم کرد و در کنار در باز اتاق ایستاد و منتظر ماند که بچه ها به داخل اتاق بروند بچه ها که رفتند مادر پنکه را از سیم کشید و در اتاق آنها گذاشت و در اتاق را بست .

مریم پنکه را که هنوز پره هایش می گشت  روشن کرد و سعید که در رخت خوابش دراز کشیده بود غلتی زد و رویش را به سمت ندا کرد و گفت : خوش به حالت فردا می خوان واست تولد بگیرن !

ندا که با این حرف به وجد آمد , بلند شد ودر رخت خوابش نشست و گفت : سعید ! یه کیک  تولد که اصلا می دونی از همه دنیا هم قشنگتره !

مریم به سمت آن دو آمد و گفت : آخ جون ! فردا تازه جنگل هم می ریم ! خیلی خوش می گذره ! شهر بازی تازه وای خدایا!

ندا : اما بابا گفت فقط من و با خودش می بره ! تنهایی فقط من ! اما اشکالی نداره من بهش می گم که شما ها هم با مامان بیاین. اما راستی می خوام همه شمع های تولدم طلایی باشه صورتی و زرد و آبی و سبز و همه ی اینا هم باشه ! خیلی قشنگ می شه!

سعید : می ذاری منم فوت کنم ؟

مریم : من چی ؟

ندا : آخه تولده خودمه  ! خب باشه ! بعد از اینکه من فوت کردم دوباره روشن می کنیم شما فوت کنین !

مریم با ذوق گفت : می دونستین آرزوی آدم برآورده می شه !؟

ندا : آخ جون ! خونه دو طبقه صورتی زرد طلایی

مریم : راستی فردا جشن تولدت چی می پوشی ؟

ندا : به بابا می گم لباس عروس واسم بخره تازشم !

سعید : آدم تولدش یه عالم کادو جمع می کنه ! خوش به حالت !

ندا با ذوق : آخ جون !

پنکه رویش کمی به سمت پایین بود آن شب تا صبح از سمتی که سعید بود می آمد و از مریم می گذشت و به ندا می رسید و دوباره  بر می گشت .

ندا آن شب تا که پلک هایش سنگین بشود و خوابش ببرد بی تاب رسیدن صبح بود که با پدر برای خرید کیک تولد به بازار برود شمع بخرد لباس و عروسک .  اصلا خود با پدر تنهایی بیرون رفتن هم برایش نوعی رویا و خوشبختی محسوب می شد!

*   *   *

مادر پنکه را که در اتاق هنوز می گشت خاموش کرد

پدر لباسهای کثیف و پر از لک و لوک های سیاهش را که بوی بنزین می داد  برای رفتن به مکانیکی اش پوشید و در حال بیرون رفتن از خانه بود که ندا از رخت خوابش بلند شد و در حالی که نگاه پنکه که تقریبا بی جان بود  از او می گذشت از اتاق بیرون پرید

حرکت پره های پنکه آهسته و آهسته تر می شد

_ : بابا ! بابا !

پدر نگاهش را به سمت او بر گرداند : چی شده ؟!

ندا : بابا ! می خواستی واسم تولد بگیری ! بریم کیک بخریم !؟

پدر با کلافگی به مادر نگاهی کرد و گفت : ببین بچه چی می گه!

ندا به سمت پدر دوید و گفت : بابا برگشتی تولد می گیری ؟! اگه بر گشتی تولدم بشه کی می ریم جنگل و شهر بازی ؟!

پدر نگاه  مایوس و بی حوصله ای به او کرد و از خانه خارج  شد .

 _ : مامان ! بابا گفتش که واسم تولد بگیری !؟

_ : ندا جان بابا کارش خیلی زیاده اصلا حواس نداره !

ندا که بغض گلویش را گرفته بود نا باورانه به مادر نگاهی کرد و به سمت اتاق دوید و با گریه سرش را در بالشت فرو برد همان بالشتی که دیشب با لبخند های پر از ذوق بی اختیارش در آن خواب رفته بود

پنکه در جایش ساکت و خیره به زمین بود و اصلا نمی گشت.

 

شنبه یازدهم دی 1389 | 11:35 | رومینا عابدی | |

www . night Skin . ir